تبليغاتX
دالان عشق
دالان عشق
عشق
      شاخه گل خشکیده
  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 (8 بعد از ظهر)

قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...

این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.

توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .

چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد .

تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .

تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.

از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ،

با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و ... 

در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.

وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود.

به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد .

 اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم.

ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.

محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت.

هر بار که  به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد !

اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت .

<< انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد >>

این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود .

باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایم ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . .

آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟  آیا او هنوز هم در حد و اندازه های من بود ؟!

من که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت .

محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم .

برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد .

آن روز مرجان در میان اشک و آه ، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت . از اینکه او بیشتر از معلولیتش ، ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام .

مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با وجود بی وفائی من ، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد.

هنگام خداحافظی ، مرجان بسته یی کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت:

این آخرین هدیه یی است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود . دقیقا نمیدونم توش چیه اما هر چی هست ، محسن برای تهیه ی اون ، به منطقه ی مین گذاری شده رفته بود و . . . این هم که می بینی روی کادوش خون ریخته ، برای اینه که موقع زخمی شدن ، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو ، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه .

بعد نامه یی به من داد و گفت :

 این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم : (( نامه و هدیه رو با هم باز کنی ))

مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونین در دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده بودم .

اما جرات باز کردنش را نداشتم .

خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن را به رخم میکشید و به طرز فکر پوچم ، میخندید.

مدتی بعد یک روز که از دانشگاه بر میگشتم وقتی به مقابل خانه مان  رسیدم ، طنین صدای آشنائی که از پشت سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد .

            _ سلام مژگان . . .

خودش بود . محسن ، اما من جرات دیدنش را نداشتم .

مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم .

چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم !

 مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد

و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت .

_ منم محسن ، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟

در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم

_ س . . . . سلام . . .

_ چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این کار رو بکنی ؟

یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خواهی نگاهم کنی ! . . .

این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند . طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم .

حرفهایش که تمام شد . مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم .

تا وقتی که از چلق و چلق عصایش فهمیدم که دارد میرود .

آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم ، با یک پا و دو عصای زیر بغلی . . . کمی به رفتنش نگاه کردم ، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود .

وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید  تا مجبور نباشم آن نگاه سنگین را تحمل کنم .

نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند !

چرایش را نمیدانم . اما انگار محکوم به تحمل آن شرایط شده بودم که حتی نمیتوانستم چشمهایم را ببندم .

مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت . . .

حس عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود .  سوار بر امواج نوری ، به دورن چشمهایم رخنه کرد و از آنجا در قلبم پیچید و همچون خون ، از طریق رگهایم به همه جای بدنم سرایت کرد .

داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان ، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم ولو شدم . تمام بدنم خیس عرق شده بود . دستهایم می لرزید و چشمهایم سیاهی میرفت . اما قلبم . . .

قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد به مغزم یاری برساند و آن در حل معمائی که از حلش عاجز بودم کمک کند .

بله ، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ی قلبم از گرمای محبتش لبریز بود که چنین با دیدن محسن ، به تپش افتاده بود و بی قراری میکرد.

ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم . داخل آن چیزی نبود غیر از یک شاخه گلی خشکیده که بوی عشق میداد .

به یاد نامه ی محسن افتادم و آن را هم گشودم . (( سلام مژگان ، میدانم الان که داری نامه را میخوانی من از چشمت افتاده ام ، اما دوست دارم چیز هائی در مورد آن شاخه گل خشکیده برایت بنویسم . تا بدانی زمانی که زیبائی آن گل مرا به هوس انداخت تا آن را برایت بچینم ، میدانستم گل در منطقه خطرناکی روییده ، اما چون تو را خیلی دوست داشتم و میخواستم قشنگترین چیز ها برای تو باشد . جلو رفتم و . . .

بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی ، فکر کردم از دست دادن یک پا ، ارزش کندن آن گل را نداشته .

اما حالا که درام این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام که من با دیدن آن گل ، نه فقط به خاطر تو ، که درواقع به خاطر عشق خطر کردم و جلو رفتم ، عشق ارزش از دست دادن جان را دارد ، چه برسد به یک پا و …

 گریه امانم نداد تا بقیه ی  نامه را بخوانم . اما همین چند جمله محسن کافی بود ، تا به تفاوت درک عشق ، بین خودم و محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست .

چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم . به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش عشق او برای من آن قدر زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او خواستم که مرا ببخشد.


 

اکنون سالها است که محسن مرا بخشیده و ما درکنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه میکنیم.

ما ، هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی  عشق مان  نگه داشته ایم.

 

 

| نوشته شده توسط محبوبه
      منتظر
  دوشنبه سیزدهم آبان 1387 (8 بعد از ظهر)

به نام توست روزهاي هر هفته، ولي نمي دانم

چرا درون دفتر شعرم مدام جمعه را نوشته ام

 

آقا جان دست دلم را بگير ...


همان که توبه هايش مايه خنده فرشته ها شده ...

همان که هيچ آبرويي ندارد پيش خدا...

همان که هنوز به عشق جمعه هايت زنده است ...

همان که ديشب براي آخرين بار توبه اش را ريختم توي جعبه ايي از اميد و دادمش

دست فرشته ايي که برساندش دست خدا...

روي جعبه نوشتم...«آهسته حمل کنيد، محتويات اين جعبه شکستي است».

يکي نوشته بود:

تعجيل در فرج آقا ...

کم تر گناه کن

 

| نوشته شده توسط محبوبه
      قلب من
  سه شنبه سی ام مهر 1387 (11 قبل از ظهر)

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را دارد . جمعيت زيادی جمع شدندوبه قلب او نگریستند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف ازقلب خود پرداخت .و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند.

ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست .

مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي ‌تپيد اما پر از زخم بود.

قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشه‌هايي دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد.

در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟

مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .

پير مرد گفت : درست است ، قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام، من بخشي از قلبم را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام.

گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛ اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه، دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند.

بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزي از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند ، گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام، اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌اي كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند.

پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .

مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود،اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود .

 

 

| نوشته شده توسط محبوبه
      خدایا دوست دارم
  شنبه بیستم مهر 1387 (11 قبل از ظهر)

خدا بی نهایت دوستت دارم

در کلام ممکن است هر کس ادعای عشق داشته باشد اما در عمل است که عاشق شناخته می شود.عشق آن است که عاشق جز معشوق نبیند.خود را نبیند او را ببیند.همه چیز را برای او بخواهد.او را برای او بخواهد نه برای خود.مادر عاشق است.اگر خانه اش آتش بگیرد و فرزندش در آن باشد خود را نمی بیند.فقط فرزندش را می بیند.حاضر است از جان خود بگذرد تا فرزندش زنده بماند.شهدا عاشق بودند.به خاطر خدا از جان خود گذشتند.با خدا عشق بازی کردند.ما هم اگر می خواهیم بدانیم عاشق خدا هستیم یا نه می توانیم از خود یک تست بگیریم.آیا حاضریم به خاطر او از جان مال و ... بگذریم؟جان و مال پیشکش.

                    آیا هنگامی که زمینه گناه فراهم است حاضریم بگیم خدایا به خاطر تو ... ؟

 

| نوشته شده توسط محبوبه
      غم تو
  دوشنبه هشتم مهر 1387 (1 بعد از ظهر)

به غم کسي اسيرم که زمن خبر ندارد
عجب از محبت من که در او اثر ندارد
غلط است هر که گويد دل به دل راه دارد
دل من زغصه خون شد دل او خبر ندارد

من تمام زندگيمو پاي عشق تو گذاشتم
خرج احساس تو کردم هر چي داشتمو نداشتم
واسه ابي نگاهت دلمو زدم به دريا
سيب ممنوعه را چيدم مثل ادم واسه حوا
بين خطاي رو دستت خط زندگيمو ديدم
من غرورم رو شکستم تا يه وقت دلت نگيره
حالا خيلي ساده مي گي دلت از عاشقي سيره
غير تو غير ترانه از همه دنيا بريدم
هر چي گفتي باورم شد پشت پرده را نديدم
حيف من حيف ترانه حيف حس عاشقانه
همه را به باد دادي با يه قهر بچگانه

| نوشته شده توسط محبوبه
      عشق امدنی بود نه اموختنی
  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 (11 قبل از ظهر)

مسافر شهر قلبم که زود از دل قصه عشق و دل حسرت زده ام پر کشیدی

کاش می ماندی و امید و بهانه زنده بودن را از من نمی ربودی تو می روی

بدون هیچ تردیدی و بی اینکه نیم نگاهی به من افکنی که پشت شیشه

های غبار گرفته حسرت با چشمانی گریان بر گور ارزوهایم مرثیه ثرایی

می کنم.کاش میدانستی ان کس که در تو امید به زندگی را پرورش داد

خودش محتاج قطره ای از باران محبت بود منو دل پیمان بسته بودیم 

هرگز عاشق نشویم اما غافل از این که عشق امدنی بود نه اموختنی....

 

 

 

| نوشته شده توسط محبوبه
      منو تنها نذار
  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 (11 قبل از ظهر)

می خواهم مطلب این پستو اختصاص بدم به دلم چون از حرفای کلیشه ای

 تکراری  که همش 


        شعر های عاشقانه کپی شده از کتابها و سایتهای مختلف خسته

شدم
از تکراری بودن حرفام

دلم می خواهد فریاد بزنم


بگم خدایا یه نگاه بهم کن

ببین بندت چقدر بهت نیاز داره


دستمو بگیر و منو به اوج برسون
دوسسسسسسسسسسسسسست دارم چون بهت ایمان دارم


دلم می خواهد از دلم بنویسم
از دلی که فکر میکنه عاشق ترینه اما نیست


فکر میکنه بهترینو تو خودش جا داده اما نداده
فکر میکنه تنهاست اما نیست


خدایا میدونی چرا چون تورا داره
چون تورو با تمام وجود حس میکنه و عاشقته


پس این بندت را تنها نذار
نذار حس کنه به اخر خط رسیده


دستش رو بگیر
تا ابد

| نوشته شده توسط محبوبه
      تنها پناه دل خستگیهام
  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 (11 قبل از ظهر)

الهى !

از من آهى و از تو نگاهى .

 الهى ! عمرى آه در بساط نداشتم و اينك جز آه در بساط ندارم .

 الهى ! غبطه ملايكه اى را مى خورم كه جز سجود نمى دانند، كاش حسن از ازل تا ابد در يك سجده بود.

الهى ! تا كى عبدالهوى باشم ، به عزت تو عبدالهو شدم .

الهى ! سست از آن كه مست تو نيست كيست ؟

 الهى ! همه اين و آن را تماشا كنند و حسن خود را، كه عجيب تر از خود نيافت .

الهى ! دل بى حضور چشم بى نور است ، اين دنيا را نمى بيند و آن ، عقبى را.

 الهى ! همه حيوانات را در كوه و جنگل مى بينند و حسن در شهر و ده .

الهى ! هر كه شادى خواهد بخواهد، حسن را اندوه پيوسته و دل شكسته ده .

 الهى ! آن كه خوب را حباله اصطياد مبشرات نكرده است ، كفران نعمت گرانبهائى كرده است .

الهى ! مراجعات از مهاجرت به سويت تعرب بعد از هجرت است و تويى كه نگهدار دل هايى .

 الهى ! آن كه در نماز جواب سلام نمى شنود، هنوز نمازگزار نشده ، ما را با نمازگزاران بدار.

 الهى ! خوشا آن كه بر عهدش استوار است و همواره محو ديدار است .

الهى ! آن كس تاج عزت بر سر دارد كه حلقه ارادتت را در گوش دارد و طوق عبوديت را در گردن


| نوشته شده توسط محبوبه
      کوتاه از عشق
  جمعه هشتم شهریور 1387 (11 قبل از ظهر)

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که

 کنار دستم نشسته بود و اون منو داداشی


صدا می کرد.به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم

 که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمیکرد.

اخر کلاس پیش من اومد و جزوه ی جلسه ی پیش رو خواست منم جزومو

 بهش دادم. بهم گفت: متشکرم داداشی و گونه منو بوسید

.
میخوام بهش بگم ،می خوام که بدونه ،من نمی خوام فقط داداشی باشم.

 من عاشقم . اما ........ من خیلی خجالتی هستم......... علتشو نمیدونم.


تلفن زنگ زد ، خودش بود،گریه می کرد،دوست پسرش قلبشو شکسته

بود. از من خواست که برم پیشش. نمی خواست تنها باشه. من هم

 اینکارو کردم.وقتی کنارش روی کاناپه نشسته بودم، تمام فکرم متوجه

اون چشمای معصومش  بود . ارزو می کردم عشقش متعلق به من

باشه . بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره

که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت: متشکرم و گونه  منو بوسید.


می خوام بهش بگم، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی

 باشم. من عاشقشم. اما ....... من خیلی خجالتی هستم.......... علتشو

 نمیدونم.


روز قبل از جشن دانشگاه پیشم اومد و گفت: قرارم بهم خورده، اون

نمی خواد با من بیاد. من با کسی قرار نداشتم . ترم گذشته ما به هم قول

داده بودیم که اگر زمانی هیچکدومون برای مراسم پاتنر قرار نداشتیم با

 هم باشیم درست مثل خواهر و برادر. ما هم با هم به جشن رفتیم .

جشن به پایان رسید من پشت سر اون، کنار در خروجی ،ایستاده بودم.

تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیباش و اون چشمای همچون

 کریستالش بود. ارزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون

مثل من فکر نمیکرد و من اینو می دونستم به من گفت: متشکرم . شب

 خیلی خوبی بود و گونه منو بوسید .


می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی

 باشم . من عاشقم . اما ........ من خیلی خجالتی هستم ....... علتشو

نمیدونم .


یه روز گذشت ، سپس یه هفته ، یک سال ......... قبل از اینکه بتونم حرف

 دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که

درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره .

 
می خواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون به من توجهی

 نمیکرد و من این رو می دونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت

من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در اغوش

 گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و اروم گفت : تو بهترین

داداشی دنیا هستی . متشکرم و گونه منو بوسید.


می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی

باشم . من عاشقشم . اما.......من خجالتی هستم .......علتشو  نمیدونم .


نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا

 داره ازدواج میکنه ، من دیدم که بله رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد . با

مرد دیگه ای ازدواج کرد . من می خواستم که عشقش متعلق به من

باشه . اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو می دونستم ، اما قبل از

 اینکه  از کلیسا بره بیرون رو به من کرد و گفت: تو اومدی؟ متشکرم.


می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام که فقط

داداشی باشم . من عاشقشم . اما ....... من خیلی خجالتی

هستم .......علتشو نمیدونم .


سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه می کنم که دختری که من رو

 داداشی خودش می دونست  توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران

 تحصیلش دور تابوت هستند ، یک نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه

دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته بود و این چیزی هست که اون

 نوشته بود:


تمام توجهم به اون بود. ارزو می کردم که عشقش برای من باشه . اما

اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو می دونستم . من

می خواستم بهش بگم، می خواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای

من داداشی باشه من عاشقش هستم . اما .......من خجالتی ام ........

 نمیدونم چرا ........... همیشه ارزو داشتم که به من بگه دوستم داره .


 
ای کاش این کارو می کردم   ای کاش بهش می گفتم که چقدر دوستش

دارم  با خودم فکر می کردم و گریه می کردم

 
 
<< اگه هم دیگرو دوست دارید به هم بگید . خجالت نکشید عشق رو از

هم دریغ نکنید . خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف

 مقابل نباشید ، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.

 

هی نگید چی بگم ؟؟ برید جلو خدا بزرگه !!!

 

 حالا من چه بگم به .....

 

 

 

| نوشته شده توسط محبوبه
      بوسه
  پنجشنبه هفتم شهریور 1387 (11 قبل از ظهر)

پيشم بمون

چشماي تو براي من عالم زندگانيه
رنگ چشات براي من اميد زندگانيه
من ميميرم اگه تو پيشم نموني
رنگ دلم آبي شده ميشه تو پيشم بموني
چشماي من منتظرن منتظر رسيدنت
بيا ديگه تنهام نزار فرشته ها ندزدنت ؟
اين قلب من ميتپه براي تو همينو بس
دق ميكنم اگه نياي من ميميرم گوشه قفس
واي رسيدي عزيز من دلم برات تنگ شده بود
عزيز من ميدونستي ديشب هيچ ستاره اي غايب نبود
من بودمو تو بوديو ستاره ها مهمونمون
پيشم بمون پيشم بمون پيشم بمون

| نوشته شده توسط محبوبه