تبليغاتX
دالان تنهایی

دالان تنهایی

وقتی داری فکر میکنی که من به چی فکر میکنم.......دلم میخواد که فکر کنی که من به تو فکر میکنم


چشمهایم را قربانی میکنم شاید بیواسطه بیایی و

 دستهایت آشیانه مهر شوند میدانی ...........


گنجشکها هم عاشق میشوند و گر نه هر صبح 

برای که بال میگشایند ؟!


آسمان نیز باید عاشق باشد که این چنین بی مضایقه

 میبارند بگذار آنقدر از تو پر شوم که دیگر جایی برای 


خودم نماند . گاهی وقتها کهبه دلم سرک میکشم فقط تویی و تو


نمی دانم چرا اینقدر برای من بزرگی


و من چرا اینقدر به مهربانیت عاشقم


حرفهای تنهاییم اگر یه گوش تو نرسد چقدر بیچاره ام 


راستی اگر ستاره ای نباشد به کدام روشنی باید دل بست؟!


همیشه باید یه چیز بزرگ باشه یک حضور بزرگ یه

 حس خوب که همیشه به بهانه اش زندهای و من ایمان 


دارم که همان چیز بزرگ و عزیزی و از هوای بودن

 توست که نفس میکشم 


دستهای من حضور تو را فریاد می زنند 


نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 0 قبل از ظهر توسط محبوبه| |

 

شب آرامی بود

 


می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

 


زندگی یعنی چه؟

 


مادرم سینی چایی در دست

 


گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

 


خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

 


لب پاشویه نشست

 


پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد

 


شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین

 


:با خودم می گفتم

 


زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

 


زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

 


رود دنیا جاریست

 


زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

 


وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

 


دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

 


!!!هیچ

 


زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

 


شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

 


شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

 


زندگی درک همین اکنون است

 


زندگی شوق رسیدن به همان

 


فردایی است، که نخواهد آمد

 


تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

 


ظرف امروز، پر از بودن توست

 


شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

 


آخرین فرصت همراهی با، امید است

 


زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

 


به جا می ماند

 


زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

 


زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

 


زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

 


زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

 


زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

 


زندگی، فهم نفهمیدن هاست

 


زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

 


تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

 


آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

 


فرصت بازی این پنجره را دریابیم

 


در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

 


پرده از ساحت دل برگیریم

 


رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

 


زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

 


وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

 


زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

 


چای مادر، که مرا گرم نمود

 


نان خواهر، که به ماهی ها داد

 


زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

 


زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

 


زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

 


لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

 


من دلم می خواهد 
 

 

 


نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 0 قبل از ظهر توسط محبوبه| |

اين بار هم تسليم تو ميشوم ...حرف حرف توست ...مثل تمام

روزهايي که گذشت ومن گفتم تو بهتر از

من  ميداني چه خوبست وچه بد ...اين بارشاخص توبودي و...

باترازوي تو همه چيز راسنجيدم ...

مگر ميشود ترازوي تو دقيق نباشد !!

کلاه خودت راقاضي کن من باکدام ساز تو برقصم...؟؟؟

از همه چيز دست ميشويم وباز هم تسلیم امر تومیشوم...

طعمش از هر چه که توفکرش راکني تلخ تر است ولي اين بار هم

 

شهامت به خرج ميدهم

 وميبلعمش....چاره ايي نيست !!!

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 0 قبل از ظهر توسط محبوبه| |

باران میبارد به حرمت کداممان نمیدانم


من همین قدر میدانم باران صدای

پای اجابت است و خدا با همه جبروتش


دارد ناز میخرد نیاز کن.


نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 11 بعد از ظهر توسط محبوبه| |

واسه دوست دخترت شارژ می فرستی، بعد میگه تو بزنگ! مملکته داریم؟

به طرف میگی به خدا راس می گم، میگه نه! اگه راس میگی بگو به جون
مامانم! مملکته داریم؟


طرف سوار اسب شده، عکسشو گذاشته فیس بوک، میگه اون بالایی
ه منم! مملکته داریم؟

قبلا برق میرفت بابامون سری فحش رو میکشید به اداره برق، الان برق
میره خوشحال هم میشه!! مملکته داریم؟


به راننده تاکسی میگم سیگارتو خاموش کن به دودش حساسیت دارم،
برمیگرده میگه جوونای سن تو کراک میکشن تو به دود سیگار حساسی! مملکته داریم؟


نتیجه انتخابات ۴۰ میلیونی همون شب معلوم میشه، ولی نتیجه کنکور چند صد هزار نفری چند ماه طول میکشه! مملکته داریم؟

هر روز تو دانشگاه میبینیم ۱۰۰ تا دختر مدرسه ای رو به صف کردن،
معلمشونم جلو، آوردن بازدید از دانشگاه ، مگه باغ وحشه اینا رو هر روز میارین بازدید! مملکته داریم؟


اینم از مجلس ختم، با کفش رفتیم با دمپایی برگشتیم! مملکته داریم؟


یارو رو آوردن تو تلویزیون، زیر اسمش نوشته: کارشناس مسائل یمن!
من موندم این بنده خدا تو این ۴۰ سال از چه راهی نون در میآورده! مملکته داریم؟


پارسال همت مضاعف رو فقط عزرائیل فهمید، امسال هم جهاد
رو فقط سکه! مملکته داریم؟


خانومه ناراحت توی تاکسی: به فاصله چند روز هم شوهرم بهم خیانت کرد هم دوست پسرم!! مملکته داریم؟

فدراسیون فوتبال فقط تو 6 ماه، نیم میلیارد تومن از فحاشی فوتبالیستها
درآمد داشته! یعنی به عبارتی قیمت فحش از قیمت طلا زده بالاتر! مملکته داریم؟


طرف رفته خواستگاری، دختره بهش گفته شهید مورد علاقه شما کیه؟!؟! مملکته داریم؟

واسه داداشمون رفتیم خواستگاری، ننه جون طرف در اومده میگه ۲۰۱۲ تا سکه مهریه به نییت المپیک لندن! مملکته داریم؟

هر بار که صفحه ی فیلترینگ رو دیدم یه صلوات فرستادم! مامانم میگه همینطور ادامه بدی جات تو بهشته! مملکته داریم؟


یه عمر رفتیم سینما آخر نفهمیدیم دسته های صندلیش ماله خودمون یا بغل دستیمون ! مملکته داریم؟

ایران که هستیم توی سوپرمارکت دنبال جنس خارجی میگردیم؛ نوتلا! بی
تو هرگز! بعد خارج که میریم، میافتیم دنبال جنس ایرانی! وای عزیزم! پفک نمکی! مملکته داریم؟


یارو گیتار الکتریک تو اتاقم دیده میگه تو هم شیطان پرست شدی؟؟ مملکته داریم؟

جشن میگیرن گوسفند میکشن، عزاداریه گوسفند میکشن، ماشین

میخرن گوسفند میکشن، پسر اقدس خانوم رو ختنه میکنن گوسفند

میکشن! بعد به گاوبازای اسپانیایی فحش میدن! مملکته داریم؟

رفتم سوپر مارکت میگم آقا کرم کارامل دارین میگه کرم فقط ساویز داریم. مملکته داریم؟


سالای پیش جایزه بانک ملت یه منزل مسکونی بود، امسال شده ۶۰ لیتر
بنزین، سال دیگه میشه یه شونه تخم مرغ، سال بعدشم دوتا تافتون یه بربری هم وسطش! مملکته داریم؟


غار علیصدر به قندیلاش معروفه؛ اونوقت ملت میرن قندیلاشو میکنن
یادگاری میبرن با خودشون! یکی نیست بگه آخه با اون قندیل میخوای چیکار کنی؟ مملکته داریم؟


میری از خودپرداز پول بگیری، رمزتو میزنی پول بر میداری، بار دوم کارتو
میذاری، رمز رو اشتباه میزنی، یکی از پشت میگه: آقا رمزتو اشتباه زدیها! مملکته داریم؟


بابام نشسته یه میزگرد به زبون آلمانی میبینه، میگم مگه میفهمی چی
میگن!؟ میگه قیافههاشونو که میبینم میفهمم در مورد چی حرف میزنن!! مملکته داریم؟


بغل دستیمون توی هواپيما از اول تا آخر به اسلام فحش میداد، وسطهای
پرواز هواپیما یه تکون خورد، گفت «يا ابالفضل»! مملکته داریم؟

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 7 بعد از ظهر توسط محبوبه| |

امدم تا بگویم دوستت دارم
دوست داشتنی از جنس تولدی دوباره


تو را من،در وجودم و احساسم بر عرش نهادم                

و از تو ارباب زاده اي ساختم بر دل رعيت زده                


سالیانی گذشت حال من خودم را مثال ان رعیت زاده میبینم              

تو اربابه نهانی بودی در قلعه ای دور که من فتحش کردم    


سالها روی بال پیکه عقابت نوشتی                   

از آنه من باش و من بی تفاوت از ان گذشتم


حال که پس از سالها تیر فرو رفته قلب همان عقاب                 

را نگاه میکنم جمله ای حک شده بدین شرح:                   

من از آنه توام و تو از آنه من.


کافی ست فقط قلبه زخم خورده ام را بنگهی                       

تقدیم به کسی که باصبرش الفبای عشق را به من اموخت.




نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 4 بعد از ظهر توسط محبوبه| |

به نام تحول دهنده احوال.

سالی که گذشت خوب و بد و زشتو زیبا ............اماباز اسمش

گذشتست فردا هم که فرداست فقط الانه که باید بچسبیمو

 نگهش داریم هیچ سالی مثه امسال تو ذکر سال تحویل

 انقدر دقیق نشده بودم تصمیم گرفتم تو

 این سال خودم باشم یاد بگیرم تنها راز دار حرفای نگفتم قلبم باشه

و بس یاد بگیرم قدرت نه گفتنم ببرم بالا بابام همیشه میگه

یه نه بگو کل عمرتا  اسایش داشته باش گفتم گذری هم به

 سخن بزرگان زده باشم الان که فکرمیکنم خیلی از ضربه هایی

 که سال قبل خوردم بخاطره نه نگفتنم بوده بخاطره

اعتماد بی جام به کسایی که فکر میکردم راز دارن و اخرش

 جوابما با راپورت دادنم و............. بیخیال سال نو

و عیدیشو عشقه فقط این مهمونیاش یه نمه حال ادمو

ثرواپ میکنه رکورد چهره شناسی داریم هر قیافه را در طول

 روز 50 بار میبینیم 10بار خونه خودمون 10 بار خونه عمه و

خاله.....10 بارم تو راه خونه همدیگه

جالب اینجاست میریم خونشون با خودشون برمیگردیم خونه خودمون

 به مامانم گفتم اجیل و تشکیلات و دنبال خودمون ببریم هر

جارفتیم بگیم خونه ما ایناهست همینجا خونه خودشون

 پذیرایی کنیم که دیگه نیان خونمون.

 دوستان عزیزم بهتریناروتو سال جدید واستون ارزو دارم   

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سوم فروردین 1390ساعت 6 بعد از ظهر توسط محبوبه| |

امروز یک روز بعد از روز عشقههمه درگیرن خوشم میاد جمیعن سرکاریماااااااااااااااااااااااااااااااا

وایییییییییییییی ادم این خرسایه نازنازیو که میبینه دلش واسشون

 ضعف میره به قول دختر عمم همه رو  رکس

میگیره مارو ضمبهههههههههه بدخت تر از اون دیگه ندیدم

به جا کادویه ولنتاین اسه ولنتاینی داده بود تازه

قول داده بود یبارم برن خرید پشت ویترین بذاره

هرچی دلش میخواد خرسایه ناز نازیو نگا کنههههههههههههههه

بعدشم برن لب آب باقالی بخورن نونم ببرن

دنبالشون که سیر بشن ناهار نخوادددددددددددددددد

حوصلم سر رفت برنامه هایه مجاز تی ویم که همش

راهپیماییه جمعه ست میان وعدشم مجریایه شادوشنگول

ریتم میرن خداییش ماکه با برنامه کودک پسرشجاعو

میتیکومان بار اومدیم این شدیم وای بحال امروزییا که با با لبخند

بسیار بسیار ملیح مجریایه عزیز بزرگ میشن

کاش محض رضایه خدا یبار این استادیومه اجرا بارونی چیزی

میومد تا الکی چتر دسشون نگیرن

میدونی جو سازی میشه بچه ها همه ذهنیت

پیدا میکنن که همه چی مجازیشم هست

جو میگرتشون بجا لباس با مایو میان خیابون جریانه همون مجازی

 بودن میشه که فکر میکنن اومدن استخر

دوستایه گلم تا یادم نرفته ولنتاین مبارک.

 

یکی از هم بلاگی پرسیده بود :راننده زن را چطور بشناسیم !!
 
 
1) اگه ماشینش پنچر بشه کاپوت ماشین رو بالا میزنه و توی
 ماشینو نگاه میکنه!
 

2) اگه راهنمای چپ رو بزنه و سمت راست بپیچه!
 

3) وقتی پشت سرش باشی و چراغ بزنی یا بوق بزنی توی آینه
رو نگاه کنه تازه یادش میاد که روسریش رو باید درست کنه!

4) وقتی که با سرعت 140 تا یه پیچ رو دور بزنه! (البته این یکی
در مورد خانوم ها صدق نمیکنه چون اونا بشتر از 14 تا نمیرن)
 

5) وقتی که برن پمپ بنزین و بعد از زدن بنزین با همون
شیلنگ داخل باک حرکت کنن برن!

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 11 قبل از ظهر توسط محبوبه| |

به نام خدا

اطلاعیه:اینجانب به اخر خط رسیدم کی میدونه اخرش کجاست؟؟؟

دو راهی:

 

خدا ان حس زیبایی ست که در ظلمات شب در صحرایی دور

زمانیکه حراس مرگ تو را میدزدد کسی همچون نسیم

پاسخ میدهد با تو ام ای تنها.

 

اره این خداست که در شرایط سخت فقط حسه ارامش میده

همین و این خودش دنیایه احساساته .

 

چند وقت بود حوصله وبلاگ نویسیو نداشتم اما راسش

انقدر تو این مدت پر شدم

که نتونستم دوام بیارم اومدم سری به دوستان بزنم

شاید دلم باز شهشدم شخصیت اصلیه

 

داستانه دو دلهداشتم فکر میکردم دودل خیلی

 سخت تره بیدل بودنه اعصابو روانم بهم ریخته

حس  مبهم بودن سرنوشت داغونم کرده

خدایاااااااااااااااا کمکم کن سخته وقتی بفهمی

 

خودتم راهتو نمیدونی و فقط چشمانه پر اشک از خاطراتت

تو ذهنت حک شده ببخشید بعد چند وقت یه همچین اپی

واقعا.....ولی روانم واقعا درگیره این وسط شاید فقط

 دوسته قدیمیه که همدردو شنونده حرفام بود امیدوارم

 

 حالم زود خوب شه و با مطالب بهتر بیام پیشتون.

واسه این اپ کسیو دعوت نمیکنم دوست دارم

با مراماش بیان جلوووووووووو

 

 

بدرود

 

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 1 بعد از ظهر توسط محبوبه| |

سلام :سلام به دوستایه بامعرفتو بی معرفتی که وقتی 

یه مدت ازم خبری نمیشه سراغی نمیگیرنو 

دلتنگ نمیشن ولی من  حسابی دلتنگتون شدم

میگن این روزها همه درگیرن راست میگن آیا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بعضیاالکی خوشن یا بعضیا هم الکی وانمودمیکنن بلهههههههههههه

عاشق شدنمثلا صبح تا شب این هندزفری تو گوششونه

وخراطا گوش میدن "

می دونی که بی تو می میرم نباشی

اگه با کس دیگه ای آشنا شی

من جز تو که دیگه کسی رو ندارم

می میرم اگه یه روز از من جدا شی "

به روخودتون نیارید که خوانندش کیهههههه

راسش خواستم درمورد موضوعه بالایی بحرفم

دیدم حسش نیست میدونم توکف گذاری شد

از سرامتحان  نیم ترم فیزیک میام مخم هنگه به جایه کلمات

جاذبه و نیوتون یادم میاد

توجه کردییید ادم یه امتحانیو

نخونده بره سرجلسه بعد امداد غیبی بهش

برسه چه حالی میکنه دقیق مثه من که

دریغ از یه کلمه کله جزوه رو کپ زدیم رو برگه

بعدشم دوستان همراهی کردن فکر کنم نمره

رو کامل بیارم ولی میدونم کارم اشتب بود

خوب چبکار کنم ار فیریک واون مساله هاش هیچی

نمیفهمیم مشکل سر هوشمه نه خودم

منو سرزنش نکنید

ببخشید ظاهرا زیادی خستم برم استراحت

راستی این روزا دلم واسه ی یکی خیلی تنگ شده

کی میتونه باشه این موقع شب

کسی نیومد منو از این وسط جمع کنه خودم یکاریش

میکنم.بدرود

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 2 بعد از ظهر توسط محبوبه| |

سهراب،گفتی چشمها را باید شست !شستم ولی

 گفتی جور دیگر باید دید!دیدم ولی.گفتی زیر باران باید رفت!

      رفتم،ولی آنان نه چشمهای خیس و شسته ام را و نه نگاه 

                  دیگرم را هیچکدام ندیدن،فقط در زیر باران

                         با طعنه ای خندیدن و گفتن:

                                    دیوانه باران زده شده

 

                                        

                                       

.

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 10 بعد از ظهر توسط محبوبه| |

دوستانه گلم قالب این وب توسط دوست عزیزم

نرگس جونم طراحی شد

همینجا یه بوسه ابدار تقدیمش میکنم و میگم دوست

گلم در حد چیزی فراتراز  لالیگا میخوامت!!!

********************************************** 

 

سلام
سلام بر دوستای گلو یه دونه ی خودم
حالا 2 دونه هم شد قبولش داریم


توجه کنید اسمه این پستو گذاشتم سالهای دور از خانههههههه
منم اُشین

 با توجه به اینکه خیلی وقته اپ نکردم


خواستم اولش حالو احوالی کنیمو....


درگیر امار نظراته پسته اخرمم :به رو خودتون نیارید که فقط  تاست:

بله دوستان ما نباشیم تو این جامعه کی میخواد کاروباره 

مردمو راه بندازه داشتی اعتماد بنفسمو؟!!!!!!!!!!!!


ولی کلا دختر جماعت اعتماد به نفسه بالایی داره
مثلا طرف 10 کیلومتری داره میاد حالا بر حسب اتفاق نگاش
به خانم میفته خودشو میکشه که اره این پسره عاشق من شده
 هه هه


البته ناگفته نمونه که اعتماد بنفس
پسرا صد پله بیشتره
میگید نه پایینو یه نگا بندازید
:
گذاشتن ريشهاي نخ قيطوني که شاید یکی

بهشون بگه شبیه فلانی شدی.

 طرز نگاه کردن به صورت عجيب غريب.

 تکرار جمله‌ي «هوش پسران بيش ازدختران است».

 ايستادن زياد رو به روي آينه.

 استفاده از جملاتي شبيه: «همين که گفتم»، «حرف من درسته»،

 «حرف مرد حرفه» و....

 مخالفتهاي پي در پي.

 پايين بردن شخصيت دختران براي تقويت روحيه.

 خواندن اشعار پر محتوا از قبيل: «پسرا شيرن مثل شمشيرن». 

 روزي ۵۰ دفعه شنيدن «پسر پسر قند عسل»

توسط مامان جون يا کاست ضبط شده توسط مامان جون.

 خواندن کتابهايي از قبيل:

چگونه اعتماد به نفس خود را بالا بريم؟

انرژي درماني

تقويت اراده در ۲۰ روز

من بهترينم


توجه کنید موردا زیاده ولی بنا به دلیله گیسو گیس کشی

 دخترانه و جواتیه پسرانه همینا کافیه.


دوستان قصدم مزاح بود دلخور نشید
شدید هم یه اب قند بخورید رفع میشه

 

 


   

نوشته شده در یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 12 بعد از ظهر توسط محبوبه| |

تکیه به شونه هام نکن من از تو افتاده ترم
ما که بهم نمیرسیم بسه دیگه بذار برم


کی گفته بود به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم
حیف تو نیست کنج قفس چادر غم سرت کنم


من نه قلندر شبم نه قهرمان قصه ها
نه برده حلقه به گوش نه ناجی فرشته ها


من عاشقم همینو بس غصه نداره بی کسیم
قشنگیه قسمته ماست که ما بهم نمیرسیم

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1389ساعت 10 بعد از ظهر توسط محبوبه| |

 

سلام به تمام دوستای گلی که تو این مدت که  

 نتونستم اپ کنم اما باز با نظراتشون

منو دلگرم کردن عیدو به همتون تبریک میگم و امیدوارم

 سالی توپ و پر بار از  در گیریهای عاطفی

داشته باشید.

  **************************************

ضد حال؟!!!!!!!!.....

ضدحال يعنی وقتی يه قرار لطيف تو اينترنت داری کانکت نشی!


ضدحال يعنی وقتی منتظر فيلم مورد علاقت هستی برق بره!


ضدحال يعنی بعد از کلی مصيبت که بابات برات موبايل ثبت نام کرده

همه سيمکارتا بياد جز مال تو!


ضدحال يعنی روز تولدت دوست پسرت
جلوی دوستات فقط يه شاخه گل

بهت بده و تو هم جلو همه سوسک بشی!


ضدحال يعنی يه جلسه سر کلاس نری فقط همون يه

جلسه استاد حضور غياب کنه!


ضدحال يعنی يه هفته قبل از اينکه جشن تولد بگيری خاله مامانت فوت کنه!



ضدحال يعنی با.۹.۷۵ افتادن!


ضد حال يعنی يه مانتو خوشگل بخری همون روز اول گير کنه به صندلی پاره بشه!


ضدحال يعنی بعد اينکه کلی افه زبان اوومدی نمره زبانت بشه۱۰


ضدحال يعنی داداش کوچیکت ۲شاخه مودمو اشتباهن بزنه تو پريز برق!


ضد حال يعنی بری عروسی خانمها و اقايون جدا باشن!


ضدحال يعنی تو اتاقت فيلم نگاه ميکنی همينکه ميرسه جای.........مامان بياد تو!


ضدحال يعنی هیستوری
پاک نکنی همه ايميلاتو داداشه فضولت بخونه!


ضدحال يعنی پژو آردی
!


ضدحال یعنی سلام کنی جوابتو ندن!



ضدحال یعنی با دوست دخترت بری کافی
شاپ دخترخالتو ببینی!


ضدحال یعنی دفترچه تلفنتو گم کنی!

ضد حال یعنی اینکه برا طرفت خالی ببندی بعد اساسی لو بری!

در اخر


ضدحال يعنی بعد از کلی مخ زدن تو اينترنت همينکه بيای به نتيجه

برسی اشتراکت تموم بشه !

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 11 قبل از ظهر توسط محبوبه| |

گفت : فقيرم


گفتند : نيستي


گفت :  فقيرم باور کنيد


گفتند :  نه نيستي


گفت : شما از حال من خبر نداريد


و حال و روزش را تعريف کرد و کفت دستهايش خالي است و چه سختي هايي که شب و روز مي کشد ولي امام (ع) هنوز فقط نگاهش مي کردند


گفت  : به خدا قسم چيزي ندارم


گفتند : صد دينار اگر به تو بدهم حاضري به همه جا بروي و بگويي از ما متنفري؟ از ما فرزندان محمد(ص)


گفت : نه به خدا قسم نه


  هزار دينار؟

 نه به خدا قسم نه


  ده ها هزار ؟


      نه باز دوستتان خواهم داشت


                   چه طور مي گويي فقيري وقتي چيزي داري که به اين قيمت گزاف هم نمي فروشي


                   و چه طور مي گويي فقيري وقتي کالاي عشق به ما در دارايي تو هست

 

 


     

نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 1 بعد از ظهر توسط محبوبه| |

ضد پسر...

اگر پسرا نبودن ..........


اگر پسرا نبودن کی اشغالا رو میذاشت دم در؟
اگر پسرا نبودن کی خونه رو می کرد باغ وحش؟


اگر پسرا نبودن تو دانشگاه استاد کیو ضایع می کرد؟
اگر پسرا نبودن دخترا به چی می خندیدن؟


اگر پسرا نبودن دخترا کیو سر کار می ذاشتن؟
اگر پسرا نبودن دخترا کیو تیغ میزدن؟


اگر پسرا نبودن کی تو کلاس میرفت گچ میاورد؟
اگر پسرا نبودن کی مامانا رو دق می داد؟


اگر پسرا نبودن کی  کابلهای مخابراتو میترکوند؟
اگه پسرا نبودن کی کوچه ها رو متر میکرد؟


اگه پسرا نبودن کی دیگه واسه دختر خانمهای ناز نازی بولف میزد؟
اگه پسرا نبودن این خطهای اعتباری ایرانسلو کی میخرید؟


اگه پسرا نبودن من تو این وبلاگ چی مینوشتم؟
دیدین حالا هی من میگم این پسرا به درد میخورن شما بگید نه!!!!!

 

ضد دختر...

 

 خدا آسمون رو آفرید گفت قشنگه

دریا رو آفرید گفت قشنگه

 

زمین رو آفرید گفت قشنگه

مرد رو آفرید گفت قشنگه

 

زن رو آفرید گفت اشکال نداره آرایش می کنه!!!!!!!!!


 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 11 بعد از ظهر توسط محبوبه| |

تقدیم به بتی که با سکوتش تا ابد شرمگینم کرد

 

دلم تنگ میشه!

خیلی دلم می خواد برم...

اما می ترسم...

می ترسم دلم تنگ بشه!

شایدم نمی خوام برم دارم بهونه میارم!

اما قول میدم برم!

نمی گم زود زود...

اما می رم!

شاید روزای اول وقتی میگفتم خداحافظ دلم هررری می ریخت!

اما ببین حالا چه راحت می گم می رم؟؟!

اگه برم یه روزی بشنوم کسی جامو گرفته میمیرمو زنده می شم...

اگرم نرم میترسم یه روز خودت بگی برو!


همیشه از خدا می پرسم بین من و تو کی گناه کاره؟


می دونم من!

منو ببخش به خاطر دل باختنم!

تو دعا کن!

دعا کن من برم!...

ببین کارمون به کجا رسیده؟!

می دونم حرفام شبیه التماسه!

اما تو اعتنا نکن...

تو که خوب بلدی بی اعتنایی رو!
 

اما خودت بگو روزی چند بار میام تو خلوتت تا یادت نره من هستم!


روزی چند بار به چند بهونه میام کنارت

 

می ترسم از روزی که  دوست داشتنم!


آره دوست داشتنم انقد بزرگ بشه و من انقدر کوچیک که صدامو نشنوی!

 

می گن بعضی وقتا باید کم باشی تا کم بودنت احساس بشه نه اینکه

نباشی

 تا نبودنت عادت بشه!

باشه عزیزم! من کم می شم...

اما یه قول بهم بده : که کم بودنمو احساس کنی!

همین!

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 0 قبل از ظهر توسط محبوبه| |

 میخوام یکی رو بکشم،چشماش مثه شما باشه 

نه ،نقاش چشم شما فقط باید خدا باشه

 

من می دونم نمیدونی چقدر شمارو دوس دارم 

کم کمش فکر میکنم قد ستاره ها باشه 

 

من شنیدم شما میخواین از عشقتون دست بکشید

  واسه یه عاشق میتونه این بدترین بلا باشه

 

   من میدونم اون که میخواین باید چیا داشته باشه                    

چشماش باید سبزو موهاش رنگ خود طلا باشه

 

من همیشه تو رویاهام سوالی از شما دارم 

چرا میخواین دستای من از دستاتون جدا باشه      

 

     الهی که یه روز بگی دوسم داری حتی یکم                           

تنها تقاضام از خدا شاید همین دعا باشه

 

 انقدر دلم میخواد یبار بهم بگی کجا بودی 

 بگم که جز پیش شما دل میتونه کجا باشه

 

کوه بلند بیستون با هفتا طاق اسمون   

باید پیش  چشم شما بشکنه،خم شه ،تا بشه

 

یه جور تو قلبم اومدی که راه برگشت نداری 

فکر میکنم این اومدن فقط کار خدا باشه

 

پشت در قلب شما نشسمو در میزنم 

خدا کنه واسه من دیوونه اونجا جا باشه

 

نگاتون اخر منو کشت به هر کسی دیدید بگید    

 بزارید اسمم لااقل جز دیوونه ها باشه

          

دیونه ای که واستون ،عمرشو،جونشو گذاشت  

تا که یوقت بهش بگید من میخوامت بیا باشه؟!!!!!!!

            

 

 

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 8 بعد از ظهر توسط محبوبه| |

تا حالا شده به پروگیه یکی اساسی پی ببرید؟!!!!!!!!

وااااااای که چه حرصی از ادم در میاد!!!!!!چون نمیدونسم

در مورد چی اپ کنم تصمیم گرفتم یه خاطره ازپروگیه

 یکیو واستون تعریف کنم چون هنوز بعد از مدتها وقتی

 یاد اون جریان میفتم حرصم اساسی در میاد!!!!!

جریان ماله چند ماهه پیشه.

اون روز هوا خیلی سرد بود منو دوسم قرار داشتیم که

بریم کتاب بخریم اون روز من یه کاپشن قهوه ای پسرونه

داشتم که خیلیم دوسش داشتم اونو پوشیدم و با دوسم

رفتیم داشتیم باهم حرف میزدیم که یکی از پشت سر

صدام زد خانم خانم........برگشتم. گفت یه لحظه باهاتون کار

دارم بچه پرو گفت ببخشیدا ولی این کاپشن که تنتونه ماله

منه !!!!!!!!!!!موندم چی بهش بگم گفتم  خجالت بکش

 رفتیم جلوتر که هی دونبالمون میومد حالا نیششم

 تا کجا باز بود همینش حرصمو در می اورد گفتم یعنی چی؟

گفت چند وقت پیش رفته بودیم عروسی که من کاپشنمو

(هیم نگا میکرد به کاپشن میگفت نه خودشه اره خودشه)

تو ماشینم جا گذاشتم بعد که اومدم دیدم شیشه ماشینو

شکستن کاپشنو دزدیده بودن!!!!گفتم یعنی چی؟یعنی

من برش داشتم گفت نه من که نمیگم شما برداشتید من

میگم یکی از من برداشته به شما کادو داده گفتم وااااا

هزار تا از این کاپشنا هست تازه تو میگی دوماهه ولی من

یه ساله دارمش اینم دوستم شاهده....چند نفرم دورمون

جمع شده بودن فکر میکردن دارم باهاش دعوا میکنم

خلاصه خیلی ابروریزی شد دیدم نخیر سیریشتر از این

حرفاست گفتم میخوای درش بیارم بدم بهت تا بیخیال

بشی گفت نه فقط زنگ بزن خونتون من با مامانت صحبت

کنم اگه گفت کاپشن ماله خودشه بی خیال میشم دیگه

نزدیک بود دست به یقش بشم که از من ببببببببعید بود!!!!!

میگفت اگه ماله خودته چرا پسرونست چرا پسرونه

میپوشی گفتم بتوچه.......دوس دارم

چاره ای نبود یکم بدوبیراه بهش گفتم تا بی خیال شه

به دوسم گفتم این از کاپشنه خوشش اومده بود

میخواسه صاحب بشه  این داغ رو دلم موند که این

 بچه پرو حسابی اون روز منو جلو همه کنف کرد.

من اگه مطمئن باشم طرفم دزده هیچ

وقت روم نمیشه بگم که تو اینو از من دزدیدی چه برسه

به اینکه تهمتم بزنم. از این ادمای پرو زیاد هست البته

بعضی وقتا ادم باید پرو باشه تا حقش خورده نشه

 اما نه تا این حد.                        

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 4 بعد از ظهر توسط محبوبه| |

دوستان گلم سلام

 

حالتون که توپه؟!!!!!!!!!!!

 

دیروز نشسته بودم داشتم فکر میکردم اگه دانشگاه دولتی قبول نشم

 

چه جوری به دوستام و فامیل بگم قبول نشدم

 

اخه از شانس من اون فامیلایی که سالی یه مرتبه هم همدیگرو

 

نمیدیدیم تو این یه مدت هی زنگ میزدن میپرسیدن

 

نتایج کنکورت نیومده؟!!!!!!!!!

 

خلاصه منم کلی استرسو اضطراب داشتم که قبول نشدم

 

چی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

که یدفعه دوستم پیام داد که نتایج اومده وااااااااااااااای

 

چه حسی داشتم زودی گوشیمو خاموش کردم که اگه قبول نشده بودم

 

 هی پیام ندن ازم بپرسن بعدشم اومدم نت

 

دیدم که ببببببببببببببببله

 

ابجی محبوبه گل کاشته

 

کلی ذوق مرگ شدم 

 

بالاخره این نتایج کنکورم اومد

 

خدارو شکر قبول شده بودم

 

بعدشم از بس حول بودم یکی یکی به همه زنگ زدم گزارش دادم که

 

قبول شدم بعد یکم فکر کردم با خودم گفتم حالا میگن

 

ببین چقدر دانشگاه ندیدست که برا یه قبولی چیکار میکنه

 

خوب چیکار کنم خیلی ذوق کرده بودم

 

میخواسم بقیه هم ذوق کنن

 

اخه یکی نبود بگه به بقیه چه؟؟؟؟؟؟؟؟

 

ممنون که منو دعا کردید

 

بدترین زمان وقتیکه ادم برا یه مدتی پشت کنکور میمونه

 

خیلی عذاب اوره

 

اینو کسایی که پشت کنکور بودن میفهمن

 

منم برا شما دوستای گلم بهترینا رو از خدا میخوام که بهتون بده

 

خدایا یه دنیا ممنونم

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 2 بعد از ظهر توسط محبوبه| |

این ماه رحمت دوست جاریست، مانند رود، نه! مانند

باران، اگر دلتان لرزید، بغضتان ترکید، کسی اینجا 

محتاج دعاست، اگر یادتان بود باران گرفت 

دعایی به حال من بیابان کنید. 

 

 *************************

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 0 قبل از ظهر توسط محبوبه| |

تو رو نه یادم نمیاد


تنها بدون دوست دارم

 
بدونکه با نبودنت قدم قدم بد میارم


طلسم خوشبختی من چشمای عاشق تو بود


وقتی که بودی میشد از روزای افتابی سرود


با تو میشد به ما رسید میشد تو رو نفس کشید


میشد طلوع ممتد تو اینه چشم تو دید


تو را نه یادم نمیاد اما هنوز کنارتم


تو یار من نیستی و من تا ته دنیا یارتم


میشد با دست عاشقت یه سقف پر ستاره ساخت


پیش حضور روشنت قافیه ساخت قافیه ساخت


با تو میشد به ما رسید میشد تو رو نفس کشید


میشد طلوع ممتد تو اینه چشم تو دید


تو رو نه یادم نمیاد اما چشمات به یاد مه خاطره ها رو رج زدن

بودن من همین دمه


ستاره نیست تا بشمارم باید خودت بیای و بس


با تو میشه ترانه خوند تا اوج اخرین نفس

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 1 قبل از ظهر توسط محبوبه| |

anti boys

پسرهم پسراي قديم:
 

1- تا ديروز مي گفتن دوست دخترامروز مي گن داف(هر 

 چندنمي دونن داف با چه الفيه)

 

2- تا ديروز موهاشنو با ژل سيخ مي كردن امروز با

  اندوگراف(هر چند شما پسرا عقلتون به واندوگراف نمي رسه)

 

3- تا ديروز ابروهاشونو بر مي داشتن امروز تاتو مي كنن

(الگوشونم حامد هاكانه)

 

4- تا ديروز رو كاغذ كاهي شماره مينوشتن امروز

 بيزينس كارت مي دن(هيچ جا هم اعتبار داره)

 

۵- تا ديروز تو كوچه بنبست قرار مي ذاشتن امروز تو كافه

 تريا(زودم قهر مي كنن پولشونو دختره حساب كنه)

 

۶- تا ديروز سقز مي تركوندن امروز اكس مي تركونن

(سقزم بهشون توهم مي داده)

 

۷- تا ديروز آشغال دم در مي ذاشتن امروز خودشونم با

اشغالا وا مي سن دم در(اونم با عينك دودي)

 

۸- تا ديروز ساعت 9 مي خوابين امروز اصلا

شبا خونه نمي يان كه بخوابن(كارتون خواب مي شن)

 


 

۱۰- تا ديروز عطر كبري مي زدن امروز noxa مي زنن(ولي

بازم بو .. مي دن)

 

1۱- تا ديروز دخترا رو سوار مي كردن امروز به

دخترا سواري مي دن(خر سواري دلا دلا نمي شه)

 

1۲- تا ديروز واسه سگشون قلاده مي خريدن امروز واسه

 خودشون مي خرن(واق واقم مي كنن)

 

۱۳- تا ديروز پيرهنشونو مي نداختن رو شلوارشون امروز

ناف نما مي پوشن

(منعشون نكني نگينم مي ندازن به نافشون)

 

1۴- تا ديروز كارت تلفنشونو پرس مي كردن امروز سيم

كارتشونو پرس مي كنن(ولي بازم همراهشون به علت بدهي

 قطع مي شه)

 

۱۵- تا ديروز ريش آيت اللهي مي ذاشتن امروز ريش

بزي بزي(گرگم مي خورتشون)

 

1۶- تا ديروز آتاري بازي مي كردن امروز دختر بازي

 

مي كنن(هميشه هم گيم اوور مي شن)

 

۱۷- تا ديروز با درو ديوار عكس مي نداختن

 

 امروز با درو داف

 


نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 12 بعد از ظهر توسط محبوبه| |

امدنت را به انتظار نشسته ام تا شاید روزی


از ورای ابرهای بغض الود قلبم طلوع کنی


تا شاید روزی نسیم خوش اهنگ صدایت گونه ام


را نوازش کند....روزی که تو می ایی روز مرگ

 
فاصله هاست و روز قد کشیدن نیلوفر های ابی در


دشت ابی در یا روزی که تو می ایی روز پر کشیدن من است

 
روز خداست..........


با یک سبد از برگ اقاقی به پابوس گویش


صادقانه چشمهایت می ایم و در افسون


پاک و ملایم لحظه هایت افلاکی زمین خودم


را مدیون معراج افتابی میبینم که سپیده اش از میان شب


چشمهای تو ظهور میکند و در امتداد


جاده های خاکستری معبدی میسازم از جنس نور که


اینه هایش مدهوش انعکاس بلوری ثانیه هایند


پس بیا ای سعادت و امید اخر ای ارامش دریای


مواج طوفانی بیا که همه سنگفرشها منتظر قدمهای تو هستند


و گلها منتظر نسیم دلچسبت


منتظریم!!!!!!!!!!

 


نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 7 بعد از ظهر توسط محبوبه| |

خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام

خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام

خدا رو دوست دارم نه واسه ی جهنم و بهشت

خدا رو دوست دارم ولی نه واسه ی زیبا و زشت

خدا رو می خوام نه واسه خودم که باشم یا برم

خدا رو می خوام نه واسه روزای تلخ آخرم

خدا رو می خوام نه واسه سکه و سکوی و مقام

خدا رو می خوام که فقط تو رو نگه داره برام

خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشقارو خیلی دوست داره

خدا رو دوست دارم چون عاشق و تنها نمی زاره

خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه

خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند می زنه

خدا رو دوست دارم واسه اینکه من و تو با همیم

خدا رو دوست دارم که می دونه ما عاشق همیم

 

 

تو را نه یادم نمیاد تنها بدون دوست دارم

 

 بدون که با نبودنت قدم قدم بد میارم

 

 

نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 6 بعد از ظهر توسط محبوبه| |

برا دخترای.....................ترشیده

البته به زبان خودشان پخته شده و با تجربه 

- یقه اولین خواستگار رو بچسبید كه شاید تنها شتر بخت

 

شما باشه

2- ناز و لفت و لیس رو بذارید كنار.

3- در معرض دید باشید، گذشت اون زمان كه میگفتن: من اون

 

دختر نارنج و ترنجم كه از آفتاب و ازسایه می رنجم.

4- سن ازدواج رو بیارین پایین، همون 17 یا 18 خوبه. بالاتر كه  

 

برین همچین بگی نگی از دهن میافتین.


5- تموم دوست پسراتونو تهدید به ازدواج كنید، اگه موندن چه

 

 بهتر، نموندن دورشون رو درز بكشید.


6- دعای باز شدن بخت رو دور گردنتون آویزون كنید، یه وقت

 

 كتابشو دور گردنتون آویزون نكنید كه گردن لطیفتون كج میشه.

 


7- پسرهای فامیل بهترین و در دسترسترین طعمهها هستند، رو

 

 هوا بقاپیدشون.


8- رو شكل و شمایل ظاهری پسرها زیاد حساسیت به خرج

 

ندید، پسرهای خوشگل، هستن دچار مشكل...!

9- توی اجتماع بر بخورید، با مردم قاطی شید، با ننه صغرا و

بیبی 

 عذرا نشست و برخاست كنید، همینا هستن كه شادوماد 

 

میسازن واستون.


10- یه كم به خودتون برسید، منظورم آرایش و برداشتن زیر ابرو

 و 

 ریمل و پودر و سایه و كرم شب و روز و ماسك خیار و  ... 

نیست. حداقل قیافه یه آدم رو داشته باشید.

11- در پوشش دقت كنید، لباس چسب و كوتاه فقط آدمای 

 

 بوالهوس رو دورتون جمع می كنه، یه پوشش سنگین و اندكی 

 

 رنگین با حفظ معیارهای دوماد پسند بهترینه.


12- مهمون كه میاد قایم نشید، چای ببرید، پذیرایی كنید،

خلاصه 

 یه چشمه بیاین كه بعله ما هم هستیم.

13- سعی كنین از هر انگشتتون هفت نوع هنر بباره كه مامانه 

 

 بتونه جلوی در و همسایه قر و قمیش بیاد كه دخترم قربونش

 

 برم اینجوریه و اونجوریه...

14- تا مامانه و باباهه میگن دخترمون دیگه وقته عروسیشه مثل

 

 لبوی نپخته سرخ نشین و در برید،


در حركات و سكناتتون این نظر رو تایید كنید و دنبالشو بگیرید.

15- بلاخره اگه خدای نكرده میخواین جزو اون یك میلیون و هفت

 

 صد هزار دختر بی شوهر نباشید (تازه اگه همه پسرای این

  

مملكت دوماد شن، كه نمی شن) هر چی دارید، رو كنید، 

 

 منظورم اعضا و جوارحتون نیست منظورم كمالات و هنر

 

 مندیاتتونه.



16- و اینو بگم كه از هیچ دوره زندگیتون به اندازه وقتی كه با 

 

نامزد محبوبتون زیر سایه درخت توی یهپارك خلوت دارید معاشقه

 

 می كنید لذت نخواهید برد، حالا به بعدنش كار ندارم.



17- ...و آخرین توصیه اینكه عوض اینكه توی جریانات عشقی 

 

 خیابونی و زودگذر غرق بشید و مثل كبك سرتونو زیر برف كنید

 

 یه 

 خورده به فكر زندگی آیندهتون بشید و اینقدر از این دست به 

 اون دست نرید  

البته تضمینی نیست

و تو این گرونی شوهر کجا بود!!!!!!!!!

اما امیدتونو از دست ندید

امیدوار باشید ایشالله راه حلای ارائه شده

جواب میده

 

برای اینکه مرا ببینی لحظه ای چشمانت را روی هم بگذار

من همان هستم که هرگز مرا ندیدی 

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 6 بعد از ظهر توسط محبوبه| |

سلام دوستان


امیدوارم که حالتون توپ توپ باشه


این اپ اخرمه تا تقریبا بعد از اواسط مرداد که کنکور رو بدم


برام دعا کنید


ممنون از اینکه همیشه منو با نظراتتون  همراهی میکنید


راستی  ابجی محبوبتون داره میره تو 18 سال


این جمله زیر رو هم تقدیم میکنم به شما دوستان عزیزم

 

 ************************

توی جاده به یه تابلو رسیدم که روش نوشته بود دوست داشتن

 دل میخواد نه دلیل از ته دل دوستتون دارم بدون دلیل

 

 آنگاه که خنده بر لبت می میرد

      چون جمعه ی پاییز دلم می گیرد

ديروز به چشمان تو گفتم که برو

    امروز دلم بهانه ات می گیرد

نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 7 قبل از ظهر توسط محبوبه| |

"این اوضاع جوگیری جن هاهم واسه خودش معضلی شده ها"


بزار اولش یه بسم الله بگم که بی خیال مابشن


خوب یه پیشنهاد دارم اگه کسی اطرافتون هست که خیلی

ادعای نترس بودن داره


نیمه شب ببریدش تو خونه و لامپها رو خاموش کنید و فقط یه

کلمه اسم جن را بیارید


تا خود قله قاف و میدود تا اون باشه دیگه ادعاش نشه

 


ولی جدی چرا ما انقدر از جن میترسیم


خود من که همه جوره بودنشون رو حس کردم


و چند تا خاطره هم دارم که باور کنید کمتر از کلبه وحشت نبوده

 


خونه مامان بزرگمینا قدیمی بود یه شب من پیش مامانجونم

موندم


و شبو کنارش خوابیدم این اتاقشون یه پنجره بزرگ داشت که به

 انباری وصل بود


خلاصه نیمه های شب بود که از خواب بلند شدم باور کنید یکی

 از اون طرف هی میزد به شیشه


ول کنم نبود هرچی اون بیشتر به شیشه میزد من بیشتر

مامانبزرگمو صدا میکردم مامانجونمم


خوش خواب مگه بلند میشد تا یه دفعه اعصابم خورد شد


محکم یه مشت بهش زدم مامان بزرگ بدبخت خیلی ترسید پا

 شد نشست


بی خبر از همه چیز تو تاریکی دنبال این میگشت که کی مشت

 رو بهش زده  انتقام بگیره


یدفعه از پشت صداش زدم ترسید گفت:چیه چی شده چی شده


گفتم نترسیا فقط حس میکنم یکی میزنه به شیشه


چنان اعصابش از دستم خورد شده بود که دندوناشو فشار دادو

گفت بگیر کپه کن


نصفه شبی منو ازخواب بلند کرده که چی.....یکی به شیشه

 میزنه


هی میگم بچه کم از این چیپس و پفکا بخور


اخه یکی نیست بگه چه ربطی به چیپس و پفک داره


خلاصه اون شب با کلی ترس و لرز صبح شد


حالا این یکی به کنار من حتی تو عروسیشونم شرکت کردم


یه شب نیمه های شب بود (نمیدونم چرا  همشون شیفت شب

 کار میکنن)چنان صدای دست و اوازو

 
کل و.......میومد اولش فکر کردم همسایه ها هستند


یه نگاه به ساعت کردم دیدم از 3 گذشته خلاصه باور کنید انقدر

 هماهنگ و قشنگ دست میزدن و اواز میخوندن

 
اگه جاش بود میرفتم شماره ارکسشون رو ازشون میگرفتم که

 جشنی چیزی داشتیم


بیاد برامون بزنه!!!!!!!!!یه لحظه به خودم اومدم یاد جن افتادم

خشکم زد


پتو کشیدم رو سرم مگه صبح میشد کلکی بودن واسه خودشون


باور کنید از اکس پارتی هم به رد بود از بس هیجان داشت


احتمالا یه قرصی چیزی ترکونده بودن یکم دیگه تو اون حال و هوا

 میموندم میومدن منو هم به عنوان عروس میبردن


تازه نصفه شبی عروس کشون میشد


فکر کن!!!!!!!!خلاصه با هزار بدبختی شب تموم شد صبح که

 
به مامانم  گفتم (مامان من قربونش برم  لودره ،چنان رو اعصاب

 ادم راه میره که)  گفت:هی میگم زیاد نخور همینه دیگه


من نمیدونم چرا هروقت هر چیزی میشه عیب رو تغذیمون میذارن


خلاصه این که جنها هم واسه خودشون عالمی دارن


فقط جن های عزیز  اگه صدامو میشنوید من قصدم مزاح بود


و شما خیلی هم خوب هستید یه موقع شب برا انتقام سراغم

 نیاییدها. 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 2 بعد از ظهر توسط محبوبه| |

تقدیر را  خیلی دوست دارم  چون منو با تو آشنا کرد،تقدیر رو

 دوست ندارم چون تو رو از من جدا کرد.

 پارک رو دوست دارم چون لحظه های قشنگی رو اونجا

 داشتیم،پارک رو دوست ندارم چون دیگه بدون تو اونجا برام

مفهومی نداره.

 

 محسن یگانه رو دوست دارم چون همیشه می گفتی صداش

 قشنگه،محسن یگانه رو دوست ندارم چون با صداش به یاد تو

 می افتم.

 دستمال جیبی رو دوست دارم چون اولین بار خریدم تا چشمات

 رو تمییز کنی، دستمال جیبی رو دوست ندارم چون آخرین بار

باهاش اشکامو پاک کردم.

 

 دکترا رو دوست دارم چون جون مردم رو نجات می دن، دکترا رو

دوست ندارم چون نتونستن نجاتت بدن.

 

 بارون رو دوست دارم چون اون روز بارونی که با هم بودیم خیلی

 خوش گذشت، بارون رو دوست ندارم چون روز تدفین تو بارون

 می زد.

 

 مرگ رو دوست دارم چون با اون به تو می رسم، مرگ رو

دوست ندارم چون تو رو ازم گرفت.

 

 دوست داشتنو  دوست دارم چون دوست داشتم ،  دوست

داشتنو   دوست ندارم چون نمی تونم دیگه  دوست داشته

باشم.

 

تقدیم به کسانی که رفتند اما یادشان در ذهنمان تا ابد باقی ست

 

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 3 بعد از ظهر توسط محبوبه| |

رفاقت یعنی چی؟

در این راستا ادما به چند دسته تقسیم میشن:دسته اول که تا

اسم رفیق  میاد یاد ناباب میفتن بابا رفیقم داریم که از باب بابتره.

 

دسته دوم که اعتقاد دارن این روزا رفاقت تعطیله!!!!مطلب زیرو

 بخونید متوجه میشید.

 

فرض کن خسته و کوفته نشستی یه گوشه و داری به بدبختیت

 

 فکر میکنی، بعد گوشیت زنگ میخوره! شماره رو نگاه میکنی

 

 میبینی یکی از دوستای قدیمیته که چند سال بود ازش خب

 

ر نداشتی. گوشی رو بر میداری و با خوشحالی میگی سلام (یه

 

 سلام کِش دار!)! بعدِ چند دقیقه که حال و احوال همدیگه رو

میپرسین، برمیگرده بهت میگه:

 

- غرض از مزاحمت!


جانم؟! بفرما!

 


- من یه رَم 1 گیگ خریدم، آوردم نصبش کنم دیدم به

اسلات مادربورد نمیخوره! چیکار کنم؟!

 

یدفه میخوره تو ذوقت! اینی که این همه سال داشت عشق و

 حالشو میکرد و هیچ خبری ازش نبود حالا تا یه مشکل کوچولو

واسه سیستمش پیش اومده سرو کلش پیدا شده! یادش افتاده

 که یه رفیقی هم هست. بهش میگی چیکار کنه دیگه. از خداته

 از این سوالا ازت بپرسن!


 

واقعا رفاقت یعنی این؟! یعنی هروقت که به مشکل برخوردم تو

 رفیق من هستی و همین که خَرم از پل رد شد، خدافظ.

 

متاسفم واسه کسایی که هیچ بویی از دوستی نبردن. اینجور

 آدما معمولا دوستاشونو دسته بندی میکنن! میگن آهان! فلانی

 که دکتره به درد فلان زمان میخوره! این یکی به درد زمانی که

 میخوام

 

ویندوزمو عوض کنم میخوره!!!! اون یکی که سرهنگه به درد معاف

 شدنم از سربازی میخوره! و…

 

به نظرم این آدم ها، تنهاترین آدم ها هستن! حتی اگر کلی دکتر

 و مهندس دور و برشون باشه! چون دوست رو برای خودشون

نمیخوان! برای مشکلاتشون میخوان! برای بدبختی هاشون

میخوان! دوست برای اینا یعنی سپر بلا!


اگه رفاقت معنیش اینه، نمیخوام! نمیخوام داداش! رفیق نمیخوام!

 برو یکی دیگه رو پیدا کن که مشکلات مسخره ات رو برطرف

کنه!
اینجاست که میگن رفاقت تعطیله!

و اما دسته سوم:این دسته از ادما قسم راستشون قسم جون

 رفیقاشونه به خاطره رفاقتشون حاضرن جونشونم بدن"ای ول

"نظرشون اینه که نارو زدن به رفیق یعنی اخر هر چی قتله.به

 اعتمادی که به هم دارن چک سفید در اختیار هم میذارن و

اما.....

با نگاهم به گل گفتم ایا زیبا تر از تو هم پیدا میشود گفت :اری

 زندگی.


زندگی کردم پی بردم زیباست اما بی وفا.


به زندگی گفتم زیبا تر از تو چیست گفت:عشق


عاشق شدم و پی بردم گرچه شیرین است اما میسوزاند


به عشق گفتم زیبا تر از تو چیست گفت:دوستی


تو را برای دوستی انتخاب کردم و پی بردم با وجود  رفاقت با تو


"دوستی"تنها واژه ای ست که نه میسوزاند و نه بی وفاست


پس تا دیر نشده رفیقت رو دریاب.

 


نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 10 قبل از ظهر توسط محبوبه| |

به خورشید گفتم گرمی ات را به من بده , گفت: دستانش گرمای مرا دارند.

 

    به اسمان گفتم : پاکی ات را به من بده گفت: چشمانش پاکی مرا دارند.

 

       از دشت سبزی زندگی ات را خواستم اما دشت گفت: زندگی تو سبز تر از

اوست.

 

      از دریا بزرگی و ارامشش را خواستم گفت: قلب تو به اندازه اقیانوس است

 

      از ماه تابندگی صورتش را خواستم گفت: وقتی نگاهش میکنم خجل میشوم.

 

   به فکر فرو رفتم من در مقابل دستان گرمت, چشمان پاکت , سبزی زندگی ات,

 

   بزرگی و ارامش قلبت و صورت ماهت هیچ ندارم که به تو هدیه کنم جز...

 

     این... بگیر نترس ,می تپد برای تو و من چیزی ندارم جز قلبم

 

نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 0 قبل از ظهر توسط محبوبه| |

سلام  دوستان گلم

عید رو بهتون تبریک میگم امیدوارم سال خوبی رو پیش رو

 داشته باشید

 

اصلا حالم خوب نیست چون قراره یکی از بهترین دوستام

 برای همیشه از پیشم بره و اینه که حال منو گرفته

 

 خیلی دوستش دارم اصلا نمیتونم فکرشو بکنم که داره از

 پیشم میره

 

خودشم ناراحته اما چاره ای نداره

 

مطلب این پست رو میخوام اختصاص بدم به دوستم که

هیچی تو رفاقتمون کم نذاشت

 

کاش حد اقل برا دوستیمون یه چیزی کم گذاشته بود که

 حالا اینقدر وابستش نبودم

 

پری جونم اینو بدون تا ابد به یادتم و حتی ندیدنت دلیل

نمیشه واسه از یاد بردنت 

 

 

می دونی چرا وقتی میخوای بری تو رویا چشمهات رو
 
میبندی؟؟؟؟ وقتی میخوای گریه کنی چشمهات رو
 


 میبندی؟؟؟ وقتی میخوای خدارو صدا کنی چشمهات رو

 میبندی؟؟؟ وقتی میخوای کسی رو ببوسی چشمهات



رو میبندی؟؟؟؟ چون قشنگ ترین لحظات این دنیا قابل

 دیدن نیستنن

 

درست مثل وقتی که با تو هستم

 

چون قشنگترین لحظه زندگیم با تو بودنه

 

و جای تو تو قلبم تا اخر عمرم fixe

 

پریسا جون دوستت دارم

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 0 قبل از ظهر توسط محبوبه| |

زن، چراغ خانه است!

مي گويند زن، چراغ خانه است. لابد شنيده ايد که در همين

 راستا، بعضي ها طرفدار”چهلچراغ” شده اند


و بعضي ها طرفدار”صرفه جويي در مصرف برق“!


با اين حساب مي شود اين تعاريف را نيز ارائه داد:


* دوست دختر:


چراغ گرد سوز! (در بلاد کفر، آن را GF مي گويند.)


تحقيقات نشان داده اين لغت، مخفف عبارت Gerdsooz Fitile

 (فتيله گردسوز) مي باشد.


که در شرايط اضطراري، روشنايي اندکي مي افروزد و خاموش

شدنش سه سوته است و يک فوته!)


* معشوق:


لامپ مهتابي! (در راستاي رمانتيک بودن قضيه!)


* همسر موقت:


لامپ کم مصرف!


* همسر دائم:


همان چراغ خانه.


* همسر مطلقه:


لامپ سوخته!


* همسر ايده آل:


چراغ جادو!( هردو افسانه اند!)


شعر مرتبط:


با غول چراغ ، آرزويي بکنيد


از او طلب فرشته خويي بکنيد


يک دانه بس است زن، مگر نشنيديد


“در مصرف برق صرفه جويي بکنيد”؟!


* سوال کنکور ??:


هدف وزارت نيرو از ايجاد خاموشي هاي اخير چيست؟


?. يادآوري ارزش هاي فراموش شده به مردان هوسباز!


?. دريافت ماليات بر همسر!


?. چند دقيقه سکوت نوري(!) به احترام بنياد ارزشمند خانواده!


?. آيا شما هم شنيده ايد که لذت خانواده داشتن(!) در تاريکي

چند برابر مي شود

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط محبوبه| |

خداييش چرا ما ادما فکر ميکنيم دانشگاه اخره کلاسه؟!


يا مثلا هر کسي بگه من دانشجوم يعني اره...؟؟


فرق عمده ما ايرانيها با خارجيا اينکه اونا

 

به خاطره بالا بردن اطلاعات علميشون ميرن دانشگاه


اما اکثر ايرانيها به خاطره کلاسش و ديگه....


حالا ايناش هيچي اخه يکي نيست به اينا بگه مگه

 

دانشگاه جاي اينجور کاراست

 


طرف دانشگاه رو با انيستيتو زيبايي.... اشتباه گرفته

 


هنوز معلوم نيست قبول ميشه يا نه رفته نوبت دکتر گرفته

 


واسه دماغش اخه مگه دماغت چشه؟!اخه طفلکي حتما

 

 ميخواد دماغش سر بالا باشه


ادم هم اينجوري که هست بايد خودش رو دوست داشته

 باشه


حالا همه اينا به کنار ما اگه بشينيم حسابي فکر کنيم


ميبينيم 90 درصد ما مي خوايم بريم دانشگاه واسه اينکه

 دختر عموم دانشگاه ميره زشته من نرم

 


البته اين مطالبو که گفتم منظورم همه نبوده من فقط

 

بعضي ها را گفتم که متاسفانه امارشوناز 99 درصد به

 

 بالاست


بعضي ها ام که ماشالله اخر اراده اند اولش اخر مثبتاند

 

 بعد که


فارغ تحصيل ميشند فوق منفيا،ادم اصلا باورش نميشه

 

 اين همون باشه

 



حالا ايناش به کنار،اگه مثلا يه ادم خيلي خيلي ساده حالا

 

زيادم خوش تيپ نيست طرف  دختر بيادپرنسس خانم را

 

 جو ميگيره حالا فکر ميکنه که خود انجلينا جولياست بلند

 

 داد ميزنه


تو رو خدا شانس مارو همه رو رکس ميگيره ما رو ضمه


انتظار داره يکي مثلا برادپيت تحويلش بگيره و بعدشم

گيلي لي لي......مبارکه به پاي هم پير شيد


ساده اي يا ....کدوم ازدواج؟؟؟؟مگه اين دوستيا تا حالا

اخرش به خوبي بوده که حالا باشه


ولي کاش ميشد يه فرهنگ سازي درست در رابطه با اين

 محيط دانشگاه بشه.

 

 

نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 6 بعد از ظهر توسط محبوبه| |

چندتا دوسم داري ؟ همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم...

 ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!! میدونی چرا ؟چون قوی ترین و

  بزرگترین عددیه که میشناسم ... دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین

 ؟ ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی

هستی ... وسعت عشق من به تو هم یکیه ... پس اینو بدون از الان و تا همیشه یکی دوستت دارم .

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط محبوبه| |

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم

كه میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت كنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم

تا اینكه یك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از

پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی كه من هیچوقت نمیذاشتم تو

قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا كنی..ولی این بود اون حرفات..حتی

برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و

 دیگر چیزی نفهمید...

چشمانش را باز كرد..دكتر بالای سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دكتر

گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت

كنید..درضمن این نامه برای شماست..!

دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاكت دیده نمیشد. بازش كرد و درون آن

چنین نوشته شده بود: 

 سلام عزیزم.الان كه این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت

نباش كه بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری كه قلبمو بهت

بدم..پس نیومدم تا بتونم این كارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.

(عاشقتم تا بینهایت)

دختر نمیتوانست باور كند..اون این كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..

آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره های اشك روی صورتش جاری شد..

اری ماندن دلیل بر عاشق بودن نیست

خیلی ها می روند تا ثابت کنند که عاشق اند

 

 تقدیم به بهترینم

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 7 بعد از ظهر توسط محبوبه| |

اومده میگه کمتر از هشت روز دیگه خودشو میکشه و داره به آدمایی که دوسشون داره میگه که یه وقت غافلگیر نشن . بهش میگم جلوم وانسته ، بره گم شه ، نمیخوام ریختشو ببینم . ادامه میده . سرمو میکنم توی موبایل ، اه ! برو به درک . بکش خودتو . اما نگو . راجع بهش حرف نزن . از دوست داشتن ماها حرف نزن ، از به آخر خط رسیدن حرف نزن ، از تحقیقاتت درباره ی قرص برنج حرف نزن . توروخدا با دهن بسته هر غلطی که میخوای بکن . توضیحات قانع کننده ! “اولش سخته . عادت میکنین ” . بسّه بسّه ! از این زرای مفت متنفرم … باز سرمو میکنم توی موبایل ، همونطوری که دراز کشیدم ، میچرخم روی دنده ی چپ . روی همون دنده ی چپ مزخرفی که بیشتر آدما این روزا از روش بلند میشن . نمی خوام به حرفات اهمیتی بدم ، خودتو بکش ، به همین جهنمی که الان تو کلّه م ساختی . ولی اشکام میان پایین ، اصلا فکرشم نمیکردم ، اما دارن میان ، همونجوری سر می خورن به چپ . همه چی چپه ، چپکیه …
میدونی ؟ انگار تمام اعصابم حالت تهوع گرفتن . دلم میخواد یه چیزایی رو بهت بگم اما میترسم دهنم که باز شه بالا بیارم . و این نیست که مهمه . نکته ش اینجاست که سبک میشم ، از این فلجی درمیام و زورشو پیدا میکنم که بلند شم دنده هاتو خورد کنم . آره ! منطقی ، صادق ، مهربون ! هیچ کدومشو با خودت نبودی و نیستی . گند بزنن به اون صداقتی که گه بزنه به روح چهار تای دیگه . گند بزنن به اون مهربونی ای که واسه گربه و همسایه و رفیق باشه . گند بزنن به اون منطقی که بهت بگه آخر خطی . ” مگی ، پدربزرگ هروقت عصبانی میشه چی میگه ؟ … اون هروقت عصبانی میشه میگه مزخرفه … آره ، درسته عزیزم ، مزخرفه ” این دیالوگا رو که خوب میشناسی ، نه ؟ آره ، همه ی اون صد و پنجاه دفه رو باهم دیدیم . همیشه میگی ” بذارین ، میوت کنین ، من و نجوا جاشون حرف میزنیم ” اینا رو که یادته ؟ گند بزنن به من ، که همیشه “تو” رو ، آره ، “تو” رو ، “یه جور دیگه ” دوست داشته م ! بغضم داره میاد ، دوباره دارم داغ میکنم . این دکمه های کوفتی خالیم نمیکنن ، بیا وایسا جلوم تا سرت داد بزنم . تو که میخوای بمیری ، گوش میخوای چی کار ؟ حنجره تُم غرض بده به من ، تو توی داد زدن با استعدادی دختر . تو اصلا خیلی بااستعدادی ، این کنایه نیست لعنتی ، میتونی بفهمی ؟
میدونی ؟ اصلا نمیخوام بگم که به خاطر آسمون زنده باش ، یا به خاطر درختا و غروب و شبنم و گل و سپیده ی صبح و … خیله خب ؟ اصلا واسه ی اینا نه ! اما واسه ی باب اسفنجی هم که شده باید زندگی کرد . اونجوری نگام نکن . آره ! واسه خاطر باب اسفنجی که با بستنی مست میکنه ، که وقتی گریه میکنه می افته وسط اشکاش ، که برگ میذاره پشت لبش و خیال میکنه مرد شده ! می فهمی ؟؟ واسه چای سبز باید زنده موند ، چای سبزی که توی یه فلاسک رنگ و رو رفته دم کشیده باشه حتی . واسه اون مغازه هه که توی میدون انقلاب جوراب میفروشه و من زدم همه چیزاشونو انداختم و آقاهه دعوام نکرد . واسه ظرف چرکای اون دیزی سرائه که پاتوقته . واسه بوی لباسا وقتی که از ماشین لباس شویی درمیان . واسه چارتا خرمالویی که نوک درخت خونه ی همسایه مونده و کلاغا هی میان نوکشون میزنن .  واسه همین صدای دکمه های کی بورد . واسه پول خوردای جلوی داشبورد تاکسیا . واسه آدمای وحشی و دیوونه ی این شهر که همش میخوان همو تیکه پاره کنن . واسه این تلفنه که سیمش درست در پرهیجانترین بخش حرفای آدم کنده میشه . واسه مامانه که زنگ میزنه گیر میده ، داد میزنه “کجایی ؟ چرا نمیای ” و اوقات آدمو تلخ میکنه از بس که یاد نگرفته یه کلام بگه “دلم میخواد کنارم باشین ” . واسه بابائه که بوی نون سوخته دوست داره چون یاد باباش می افته . واسه ی من ِ کوفتی که همیشه ی خدا میخوام لاغر شم و هی تصمیم میگیرم و هی ول میکنم و هی نا امید نمیشم … میدونی ؟ تویی که از آخر خط حرف میزنی ، اصلا میدونی آخر خط کجاست ؟ تو چطور جرئت میکنی از آخر خط حرف بزنی وقتی که هنوز اصلا خطّو ندیدی و نمیدونی چیه ؟ هان ؟
خسته م دختر ، تمام دیشبو اشک ریخته م ، نمیتونم ادامه بدم . فقط یه چیزی رو خوب گوش کن ” بعضی چیزا مث “عین نجاست “ِ احکام می مونه ، هرقدرم که بشوریش و واسه ش دلیل بتراشی ، کثافته . پس برو دهن خودت و گوش ما رو خاکمال کن بلکه پاک شه . بعدش هر کاری که خواستی بکن . ! !

 

نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط محبوبه| |

جغدی روی كنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا میكرد.

رفتن و ردپای آن را. و آدمهایی را می دید كه به سنگ و ستون، به در و دیوار

 دل می بندند. جغد اما می دانست كه سنگ ها ترك می خورند، ستون ها

 فرو می ریزند، درها می شكنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها

تاجهای شكسته، غرورهای تكه پاره شده را لابلای خاكروبه های كاخ دنیا

دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فكر می

 كرد شاید پرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز كمی بلرزد.


روزی كبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را كه شنید، گفت: بهتر است

 سكوت كنی و آواز نخوانی. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می

كنی. دوستت ندارند. می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.


قلب جغد پیر شكست و دیگر آواز نخواند.


سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره

های خاكی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.


جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.


خدا گفت: آوازهای تو بوی دل كندن می دهد و آدمها عاشق دل بستن اند.

دل بستن به هر چیز كوچك و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آن

 كه می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سخت ترین

 و قشنگ ترین كار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان كه آواز تو حقیقت

است و طعم حقیقت تلخ.


جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره های دنیا می خواند و آنكس كه می فهمد،

می داند آواز او پیغام خداست.

 

نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط محبوبه| |

درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود
پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد: جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟
از روزي كه اين آدم به جهنم آمده ، مدام در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و...ا
حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند...!ا

نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط محبوبه| |

چند سالی که 25 بهمن (14 فوریه) روز ولنتاین و خرید گل و عروسک ، شکلات و ... در کشورمان باب شده است . اکثر جوان ها بدون اطلاع از اینکه اصلا این ولنتاین خوردنی یا پوشیدنی است، فقط می دانند که باید برای کسانی که دوست دارند هدیه بخرند و با این کار بر علاقه خود به آن فرد تاکید ورزند
اگر روزهای اخیر (اواخر بهمن ماه ) به مغازه های شهرمان سری زده باشید ، مملو از جعبه های خوشگل کادویی ، عروسک ، شکلات و انواع و اقسام هدایای گول زننده ست . خلاصه غوغایی شده در این شهر شلوغ
انتخاب روزی به عنوان روز دوستی و عشق در سال کار بسیار قشنگی است .بهانه ای است که ما بتوانیم یکبار دیگر علاقه خود را به کسی که دوستش داریم نشان دهیم که عروسک و گل و کادو همه بهانه عشق هستند
حالا اصلا جریان این ولنتاین چیست ؟ از کجا شروع شده ؟
... داستان ولنتاین از این قرار است
در قرن سوم میلادی که مطابق می شود با اوایل امپراطوری ساسانی در ایران ، در روم باستان فرمانروایی بوده است به نام کلودیوس دوم . کلودیوس ، عقاید عجیبی داشت ، از جمله اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد ؛ از این رو ازدواج را برای سربازان امپراطوری روم قد غن می کند. کلودیوس به قدری بی رحم و فرمانش به اندازه ای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان نداشت . اما کشیشی به نام والنتیوس ( همان ولنتاین خودمان ) ، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می کرد . کلودیوس دوم از این جریان خبر دار می شود و دستور می دهد که ولنتاین را به زندان بیاندازند . ولنتاین در زندان عاشق دختر زندان بان می شود . سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق با قلبی عاشق اعدام می شود بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق می دانند

هر

آن كه آوازي از عشق بر لبان خود دارد ، نه هرگز متولد شده و نه هرگز مي ميرد.

 

دوستای گلم ولنتاین مبارک.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط محبوبه| |

بهت نمي گم دوست دارم ولي قسم ميخورم دوست دارم
 
بهت نميگم که هر چي بخواي بهت ميدم چون همه چيزم تويي


نمي خوام خوابت رو ببينم چون تو خيلي خوش تر از خوابي

 اگه يه روزي چشمات پر از اشک شده دنبال يه شونه گشتي که گريه


کني صدام کن

بهت قول نمي دم که ساکتت کنم منم پا به پات گريه مي کنم ،

اگه دنبال مجسمه سکوت مي گشي تا سرش داد بزني ، صدام کن قول


 ميدم ساکت بمونم

اگه دنبال خرابه مي گشتي تا نفرتتو توش خالکي کني ، صدام کن ،


 قلبم تنها

خرابه ي وجود توس

 


نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط محبوبه| |

درد بي کسي دارم يواش يواش زار مي زنم – واسه تموم قصه ها اسم تو

 فرياد مي زنم


مي خوام بگم دوستت دارم ، عاشقتم تا آخرش، رسمش نبود که بي وفا منو کشتي از اولش


هيچي نخواستم غير تو و دوستت داشتم همينو بس- فکر نمي کردم که بري من مي مونم تو اين قفس


رفتي و من با خاطره عطر تن تو زنده ام – رفتي ولي بدون عزيز حقم نبود که بي توام ...


تو اين قمار بي کسي تنها منم بازيگرش- بازيچه دسته تو و بازيچه دست همه ...


از درد بي کسي دارم يواش يواش زار مي زنم .. واسه تموم قصه ها اسم تو فرياد مي زن

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 7 بعد از ظهر توسط محبوبه| |

یکی بود یکی نبود توی این قصه ی ما یک پسر بود که هیچ چیز توی دنیا
نداشت اما همیشه راضی و خندان بود. یک روز تمام فرشته ها نزد خدا
جمع شده بودند یکی از فرشته ها از خدا پرسید: خدایا این پسر چرا همیشه
شاد و راضی است؟ خدا از فرشته ها خواست که هر کدام از آنها دلیلش
را میدانند جواب بدهند. اما کسی جواب نداد ولی جبرییل جواب را می دانست
و گفت: خدایا شما به انسانها چیزی دادید که به ما ندادید و آن قسمتی از
وجود خود شما یعنی عشق است. جبرییل ادامه داد:آری این پسر عاشق
است اما معشوقه ی او که دختری زیباست به او اهمیت نمی دهد و مغرور
است. فردای آن روز شیطان به سراغ دختر رفت آن را طلسم کرد و به شاخه
گلی سرخ تبدیل کرد و آن را در بیابان گذاشت گل سرخ ضعیف است بدون آب
میمیرد. پسر عاشق از این که معشوقه ی خود را ندیده بود ناراحت بود و
نگران تا این که با پرس و جو به بیابان و گل سرخ رسید. گل سرخ داشت از
بی آبی میمرد پسر هر چه گشت آبی پیدا نکرد پس فکری کرد تا دختر را نجات
دهد. او بزرگترین خار گل را که همان کینه و غرور بود از ساقه ی گل جدا
کرد و آن را در قلبش فرو کرد خون از قلبش جاری شد و به ریشه های گل
رسید طلسم باطل شد و گل تبدیل به دخترک شد . اما دختر باز هم بی توجه
از کنار پسر گذشت اما پسر در لحظه ای که داشت جان میداد خوشحال
بود چون معشوقه ی خود را نجات داده بود و با همان خوشحالی جان داد. 

 
دو نفر که همديگر را خيلي دوست داشتند و يک لحظه نمي توانستند از هم جدا باشند، با خواندن يک جمله معروف از هم جدا مي شوند تا يکديگر رو امتحان کنند و هر کدام در انتظار ديگري همديگر را نمي بينند. چون هر دو به صورت اتفاقي و به جمله معروف ويليام شکسپير بر مي خورند: « عشقت را رها کن، اگر خودش برگشت، مال تو است و اگر برنگشت از قبل هم مال تو نبوده
نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 10 بعد از ظهر توسط محبوبه| |

یکی پرسید عاشقی چیست گفتم چون مثال هاشو میدونی :

 

زندگی اولش عشق و آخرش پشت دیوار آرزو مردن است .

 

علاقه مندی شدیدی که سابقا به تو ابراز کردم :

 

دروغ و بی احساس بود و در حقیقت نفرت من نسبت به تو !

 

روز به روز بیشتر میشود و هر چه تو را بیشتر بشناسم

 

به دور رویی تو بیشتر پی میبرم !

 

این احساس در قلب  من جای میگیرد که بالاخره باید

 

از هم جدا شویم و دیگر به هیچ وجه حاضر نیستم که

 

دوست تو باشم اگر چه عمر دوستی ما چون گلهای بهاری کوتاه بود ولی

 

بسیاری از اخلاق و صفات تو برای من روشن شد و مطمئن هستم.

 

اگر دوستی بین ما سر بگیرد تمام عمر

 

را در پیشیمانی خواهم گریست و اگر چه افسانه ی آشنایی ها پایانش جدایی از هم بود ولی :

 

خوشبخت خواهیم شد و حالا لازم است که بگویم :

 

این موضوع را هیچ وقت فراموش نکن و مطمئن باش

 

من این نامه را از ته قلب مینویسم و چه ناراحت کننده است اگر

 

باز هم بخواهی در صدد دوستی با من باشی بنابراین از تو میخواهم

 

که جواب مرا ندهی......................

 

                                                                          عزیزم اگر میخواهی عشق واقعی من را نسبت به خودت بدونی

                                                                         نامه را یک خط در میان بخوان.........................

 

من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم  نگاهت را نگیر از من که با آن عالمی دارم

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط محبوبه| |

با تو ، از نام تو هم آبی ترم

خلوتی سرشار از نیلوفرم

عشق ، همرنگ نگاهت می شود

وقتی از چشم تو ، نامی می برم

لحظه های تازه ات را مثل گل

می گذارم لابه لای دفترم

وقتی از دست زمین و آسمان

لعنت و دشنام ، می ریزد سرم؛

خستگی های خودم را ، پیش تو

در کنار دفترم می گسترم

بعد از آن ، حرف دلم را بیت بیت

اندک اندک ، بر زبان می آورم

ما دو تا ، از خویش خالی نیستیم

تو لجوجی ، من پر از شور و شرم

گرچه تو از من ، کمی شیدا تری

من هم از تو ، اندکی عاشق ترم

تو اگر یک لحظه پروازم دهی

شاید از هفت آسمان هم ، بگذرم...

 

 

هنوز گوشم از گفتگوی بی گریه مان گرم بود !

از جایم بلند شدم ،

پنجره را باز کردم

و دیدم زندگی هم هراز گاهی زیباست !

شنیدم که کلاغ دیوار نشین حیاط

چه صدای قشنگی دارد !

فهمیدم که بیهوده به جنون مجنون می خندیدم !

فهمیدم که عشق ،

آسمان روشنی دارد !

روبه روی عکس سیاه و سفید تو ایستادم ،

دستهایم را به وسعت « دوستت می دارم !» باز کردم ،

و جهان را در آغوش گرفتم !

 

نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط محبوبه| |

وبازبه نام تو...چرا که هرچه مينگرم کسي را به اندازه ذره اي از عظمتت را يافت نميکنم


اينک در گوشه اي از خلوت خود به فکر فرو رفتم مي انديشم به زندگي و هستي
به اينکه چرا هر چه بيشتر خواسته هايم را از درگاهت ميخواهم کمتر نتيجه ميبينم
خداوندا مگر خود نگفتي بخوانيد مرا تا اجابت کنم شما را.


اينک بنده ي حقيرت با صداي بلند که از ته قلب ميخواندت فرياد ميزند
خدايا مرا ببين مرا که حس کرده ام به اخر خط رسيده ام مرا بنگر تا از نور نگريستنت اميدي
به فردا پيدا کنم خدايا کدامين عمل مرا مسبب اين مجازاتم کرده
مرا محکوم به کدامين گناه کرده اي اندکي در فکر ميروم...گناه...


اري خودش است ...اين همان فاصله اي ست که نميگذارد به درگاهت تقرب يابم
خداوندا کاش ميشد گناه را از ميان بندگانت بر داري ولي افسوس....
افسوس که در اين دنيا گناه نيرنگي بس عميق دارد و چنان بندگانت را در خود غرق ميکند که وقتي به خود ميايي
ميبيني راهي براي برگشت نداري اکنون پي بردم که چرا دعايم به اجابت نميرسد اري اين همان
گناه است که نميگذارد دعاهايم زود تر به درگاهت برسد


خدايا در اين لحظه از کرده هايم توبه ميکنم و مي خواهم مرا به وسيله گناهانم مواخذه نکني
و با صداي بلند ميگويم


استغفرلله و ربي اتوب اليه

 

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 9 بعد از ظهر توسط محبوبه| |

 

 جملاتی زیبا از دکتر شریعتی

اما چه رنجي است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن و چه بدبختي آزاردهنده

اي است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از كوير است.

 

من کسي را مي ستايم که انديشيدن را به من آموخت، نه انديشه ها را

گل اگر خار نداشت
دل اگر بی غم بود
اگر از بهر پرستو قفسی تنگ نبود
زندگی
عشق
امید...
همه بی معنا بود

 

اگر هنوز زنده ای به خاطر آن است که هنوز به آن جا که باید باشی نرسیدی!

 

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمي خواهم بدانم كوزهگر از خاك اندامم چه خواهد ساخت
ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازند
گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش
و او يكريز و پي در پي دم گرم و چموشش را در گلويم سخت بفشارد
و خواب خستگان خفته را آشفته تر سازد
و يكسان بشكند دايم سكوت مرگبارم را .....

 

عاشق خدا باش تا معشوق خلق شوی

 

خدایا همواره تو را سپاس می گذارم که هرچه در راه تو و در راه پیام تو پیشتر می روم و بیشتر رنج می برم انها که باید مرا بنوازند می زنند انها که باید همگامم باشند سد راهم می شوند انها که باید حق شناسی کنند حق کشی می کنند انها که باید دستم را بفشارند سیلی می زنند و انها که باید در برابر دشمن دفاع کنند بیش از دشمن حمله می کنند ..... تنها از تو یاری طلبم تنها از تو پاداش گیرم و در حسابی که با تو دارم شریکی دیگر نباشد

 یادشان گرامی باد

نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 12 بعد از ظهر توسط محبوبه| |

 

دنیا را بد ساخته اند کسی را که دوست داری تورادوست نمیدارد

کسی که تو رادوست دارد تو او را دوست نمیداری

کسی که دوستش داری و اوهم تو را دوست داردبه رسم و ائیین

هرگز به هم نمیرسند و این رنج است.

 

 

 

 

 

تورا سخت دوست داشتم ، ولي درگاه محکومم کرد به جدايي . مي خواستم براي

ازدست دادنت

 چند قطره اشک بريزم اما تمام اشکانم را براي به دست آوردنت ريخته بودم .


 

من به خود مي گفتم اگر تورا روزي با يک نفر ببينم تمام شهرها را آتش خواهم زد

اما امروزحتي کبريتي هم روشن نمي کنم تا ببينم کجا هستي .

 هنگامي که تو را ديدم کاخ آرزوهايم را درتو و وجود تو مي ديدم ، اما افسوس که چه

 زود ويران  شد .........

 


 

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 7 بعد از ظهر توسط محبوبه| |

قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...

این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.

توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .

چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد .

تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .

تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.

از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ،

با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و ... 

در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.

وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود.

به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد .

 اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم.

ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.

محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت.

هر بار که  به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد !

اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت .

<< انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد >>

این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود .

باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایم ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . .

آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟  آیا او هنوز هم در حد و اندازه های من بود ؟!

من که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت .

محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم .

برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد .

آن روز مرجان در میان اشک و آه ، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت . از اینکه او بیشتر از معلولیتش ، ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام .

مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با وجود بی وفائی من ، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد.

هنگام خداحافظی ، مرجان بسته یی کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت:

این آخرین هدیه یی است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود . دقیقا نمیدونم توش چیه اما هر چی هست ، محسن برای تهیه ی اون ، به منطقه ی مین گذاری شده رفته بود و . . . این هم که می بینی روی کادوش خون ریخته ، برای اینه که موقع زخمی شدن ، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو ، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه .

بعد نامه یی به من داد و گفت :

 این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم : (( نامه و هدیه رو با هم باز کنی ))

مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونین در دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده بودم .

اما جرات باز کردنش را نداشتم .

خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن را به رخم میکشید و به طرز فکر پوچم ، میخندید.

مدتی بعد یک روز که از دانشگاه بر میگشتم وقتی به مقابل خانه مان  رسیدم ، طنین صدای آشنائی که از پشت سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد .

            _ سلام مژگان . . .

خودش بود . محسن ، اما من جرات دیدنش را نداشتم .

مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم .

چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم !

 مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد

و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت .

_ منم محسن ، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟

در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم

_ س . . . . سلام . . .

_ چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این کار رو بکنی ؟

یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خواهی نگاهم کنی ! . . .

این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند . طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم .

حرفهایش که تمام شد . مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم .

تا وقتی که از چلق و چلق عصایش فهمیدم که دارد میرود .

آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم ، با یک پا و دو عصای زیر بغلی . . . کمی به رفتنش نگاه کردم ، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود .

وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید  تا مجبور نباشم آن نگاه سنگین را تحمل کنم .

نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند !

چرایش را نمیدانم . اما انگار محکوم به تحمل آن شرایط شده بودم که حتی نمیتوانستم چشمهایم را ببندم .

مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت . . .

حس عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود .  سوار بر امواج نوری ، به دورن چشمهایم رخنه کرد و از آنجا در قلبم پیچید و همچون خون ، از طریق رگهایم به همه جای بدنم سرایت کرد .

داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان ، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم ولو شدم . تمام بدنم خیس عرق شده بود . دستهایم می لرزید و چشمهایم سیاهی میرفت . اما قلبم . . .

قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد به مغزم یاری برساند و آن در حل معمائی که از حلش عاجز بودم کمک کند .

بله ، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ی قلبم از گرمای محبتش لبریز بود که چنین با دیدن محسن ، به تپش افتاده بود و بی قراری میکرد.

ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم . داخل آن چیزی نبود غیر از یک شاخه گلی خشکیده که بوی عشق میداد .

به یاد نامه ی محسن افتادم و آن را هم گشودم . (( سلام مژگان ، میدانم الان که داری نامه را میخوانی من از چشمت افتاده ام ، اما دوست دارم چیز هائی در مورد آن شاخه گل خشکیده برایت بنویسم . تا بدانی زمانی که زیبائی آن گل مرا به هوس انداخت تا آن را برایت بچینم ، میدانستم گل در منطقه خطرناکی روییده ، اما چون تو را خیلی دوست داشتم و میخواستم قشنگترین چیز ها برای تو باشد . جلو رفتم و . . .

بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی ، فکر کردم از دست دادن یک پا ، ارزش کندن آن گل را نداشته .

اما حالا که درام این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام که من با دیدن آن گل ، نه فقط به خاطر تو ، که درواقع به خاطر عشق خطر کردم و جلو رفتم ، عشق ارزش از دست دادن جان را دارد ، چه برسد به یک پا و …

 گریه امانم نداد تا بقیه ی  نامه را بخوانم . اما همین چند جمله محسن کافی بود ، تا به تفاوت درک عشق ، بین خودم و محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست .

چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم . به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش عشق او برای من آن قدر زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او خواستم که مرا ببخشد.


 

اکنون سالها است که محسن مرا بخشیده و ما درکنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه میکنیم.

ما ، هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی  عشق مان  نگه داشته ایم.

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط محبوبه| |

به نام توست روزهاي هر هفته، ولي نمي دانم

چرا درون دفتر شعرم مدام جمعه را نوشته ام

 

آقا جان دست دلم را بگير ...


همان که توبه هايش مايه خنده فرشته ها شده ...

همان که هيچ آبرويي ندارد پيش خدا...

همان که هنوز به عشق جمعه هايت زنده است ...

همان که ديشب براي آخرين بار توبه اش را ريختم توي جعبه ايي از اميد و دادمش

دست فرشته ايي که برساندش دست خدا...

روي جعبه نوشتم...«آهسته حمل کنيد، محتويات اين جعبه شکستي است».

يکي نوشته بود:

تعجيل در فرج آقا ...

کم تر گناه کن

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 8 بعد از ظهر توسط محبوبه| |

Design By : Night Melody